تبليغاتX
پیش بینی مسابقات فوتبال با میلیون ها ریال جایزه در سایت بی طرف لذت و مستی

لذت و مستی

حرفهایی از سر دلتنگی

عکس هایی از آخرین تمرین نمایش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت20:44توسط محمدرضامولودی | |

نمایش شوک

 

 

 

در کوچه باد می آید

این ابتدای ویرانیست

آن روز هم که دستهای تو ویران شدند باد می آمد

ستاره های عزیز!

ستاره های مقوایی عزیز!

وقتی در آسمان دروغ وزیدن می گیرد

دیگر چگونه میتوان به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه

خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت11:15توسط محمدرضامولودی | |

.

امروز بازبینی جشنواره تئاتر ماه در محل پلاتوی حوزه هنری استان گلستان انجام شد

 

 

خدایا چنان کن سر انجام کار

تو خوشنود باشی و ما رستگار

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت17:47توسط محمدرضامولودی | |

 

 

میشه نظرتونو در مورد پوستر نمایشم بدونم

البته این فقط یه طرحه همین

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت0:2توسط محمدرضامولودی | |

.

یاعلی

فریاد ما

دامان تو

یا علی

ایمان ما

دیدار تو

یا علی

این ذوالفقار و سینه ام

یا علی گویم منو

بی کینه ام

یا علی

فریاد از آن شبهای سرد

یا علی

از قربت اصحاب درد

یا علی

قلب تو و عشق رسول

یا علی

فرزند زهرای بتول

یا علی

فرزند تو

لب تشنه بود

یا علی

گهواره ای گم گشته بود

یا علی

گویند حسین مظلوم بود

او که بر

کاه ظَلم چون کوه بود

یا علی

گویند

 حسینت سر نداشت

یا که شمشیری

سر اکبر شکافت

یا علی

ملجم نماهای وقیح

یا علی

 آن نا بکاران وقیح

یا علی

 در سینه شان

 نوری نبود

یا که حرف

 از عاشق دوری نبود

گوعلی جان

دیده هاشان کور باد

گر بمیرند

گورشان بی نور باد

یا علی

در نینوا یا کربلا

میشنیدی

 بوی مرگ

 از کبریا

 

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت1:36توسط محمدرضامولودی | |

دلم در بادتو با منی اینک...نمیترسم من از هر باد
نمیلرزد
دلم از باد
نمی ترسد
نمیمیرد
نمیخوابد
دلم در باد
نمیخوابد
نمیماند
دلم در باد
نمیماند
چرا که
چون تویی  اینک
کنارم ماندو من را
بسان کودکی در باد
به آغوشش نگه دارد
نمیترسد
نمی ماند
نمیمیرد
دلم در باد

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت2:3توسط محمدرضامولودی | |

.

.

.

گفتم

این چه حالیه که من دارم...یعنی چی اونوقت...تاکی...تاکی باهاس به هزار ساز بی تمپو و ناموزون برقصیم که رقصمونم ملقمه ای از نا هنجار ترین رفتار های ممکن باشه که کم بیاریم و سپلشک و ...

دستشو گذاشت روی لبم و لبخند زد و گفت

صبر کن پسر جون تند نرو...

گفتم

نه دیگه آدم میبره زیر این همه بار

گفت...با همون آرامش ها...که اعصاب آدمو یه باره آروم میکنه...مث مسکن ها ی قوی هست که میفروشند داروخونه ها...آره...گفت

اون که از در میاد تو...هدیه من به توهه

بعد تو اومدی...تو اومدی و بهار شد همه زمستونای عالم یهوهکی

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت2:38توسط محمدرضامولودی | |

بزار ترانه هامو

از بند بند گیسوان سیاهت بگیرم

و به زلال نگاهت بسپارم

آمرانه بگو

آمرانه بخوانم

غمت نباشه

به سرسپردگی خو کرده ام

 

+نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت2:33توسط محمدرضامولودی | |

.

.

.

و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه

از خدا بخواهیم که مارو ببخشه و بعد توبه کنیم

 

الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده

نمیدانید آیا که که همانا خداست که توبه را میپزیرد

 

 الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب

اوست خدای عزیز و دوست داشتنی و دانا که گناهان را میبخشد و توبه هارا میپذیرد

 

ان الله یغفر الذنوب جمیعا

خدا همه گناهاتونو یه جا میبخشه

 

ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین

واسه خدا شهرام بهرام نداره همه رو دوست داره هم توبه کنندگان و هم اونا که پاک زندگی میکنند

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت12:37توسط محمدرضامولودی | |

خسته شدی؟

نه

ادامه بده

هنوز زوده

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت8:46توسط محمدرضامولودی | |

تو چه میدونی

چی میکشم

حالا کجایی

خوبی

خوش میگذره

خدارو شکر

من!؟

بی خیال

+نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت15:56توسط محمدرضامولودی | |

چه بستر نرمی بود آن شب

 و چه رستنگاه زیبایی

برای رویش

هرچه نا م و هرچه تو و هرچه ایمان

 و من روییدم در بستری زیبا که تو بودی... و بالیدم در آغوشی معطر... که تو بودی و تو شدم هر چه من بودم ...و من ...از منیت من دور شد... و تو شد و توبودی که من بودم که من  در هیچ کجای من نبودم و اینک نیز... من نیستم ...من...  سالهاست در خم یک کوچه پر راز... ژاکت سیاه زمستانی اش را... که از تو وام گرفته بود..... نهاده بر گل و لای کوچه... جا مانده از همه رفت و آمد های بی دلیل

 و رفته است

من رفته است

 و اینک تویی که

 من اینجایم

خرسندم اگر

 از بودن از توست

 و دلتنگم اگر

 از ماندن از توست

و دیگر هیچ

و من  که مینگارد خود را آرام این سان که تویی

مظلومانه آخرین نگاه خود را

به راهی که من رفته است

 می اندازد

شاید این جمعه بیاید شاید

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت12:4توسط محمدرضامولودی | |

مژده به همه اهالی تئاتر شهر هنرخیز گرگان

رمضان یازرلو

هنرمند خوب و با دانش رامیانی به عنوان مسئول واحد نمایش اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان گلستان برگزیده شد

این اتفاق بی نظیر که صحیح ترین تصمیم مدیر کل محترم از زمان عهده داری مسئولیتشان بوده (البته در دایره تئاتر عرض میکنم) به همه نمایشگران استان گلستان مبارک باد

+نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت20:57توسط محمدرضامولودی | |

 

 

میزان سن های نمایش نقل سرچشمه تموم شد و من بعد تمرینات شکل کامل شده تری به خودش میگیره

آقای امیر شمس هم امروز سه چهار قطعه رو واسه بحث و گفتگو میاره سر تمرین

من رودست امیر شمس موزیسین تئاتر ندیدم

میگی نه

گل و قداره و یوسف گم گشته رو که دیده بودی

نقل سرچشمه رو هم ببین

+نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت14:6توسط محمدرضامولودی | |

 

.

دستات

بوی بدی میده

بو کردی؟

بو کن

آره

بوی بدی میده

واسه همین

دیگه باهات دست نمیدم

ببخش اگه رک گفتم

+نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت2:45توسط محمدرضامولودی | |

.

.

.

 

سلام
 وقتی اومدی
 یهویی و یه باره
 بند بند افکار زمینی ام
 به دست و پای مغز ناتوانی که سخت
 گیج میزد و گنگ بود پیچیده بود

 و من نمیدونستم کیم چیم

 کجام
 تاسف

همه سلول های تن رنجورمو احاطه کرده

دارم پیر میشم

 از معجونی که مینوشم

 و نمیدونمش

 و نمیشناسمش

من محصور شده در میان تخیل سیّال تو بودن و با تو نوشتنم هنوز

و نمیدانم کِی بود که

 زاده شدم


 تو بودی که بهار بود یا بهار بود که تو بودی و من سما گونه و سر گردان همچنان بر دایره ای که ترسیم آن از من نبود و من نبودم که دایره بود میچرخیدم که مست بودم و نمیدانم که نوشیده بودم که مست بودم یا نوشیده شده بودم که مست گشتم اما بودم سرخ شده بودم و همچنان ناب و سرگردان بر مسیر دایره ای  که نمیشناختمش و ترسیم آن از من نبود و من نبودم که دایره بود  میچرخیدم سما گونه و مست صولت که سرخ بودم و سیِال چون خیال تو
 آوخ
 آوخ
 که اندیشه را دربی و دروازه ای نیست

 تا از آن بگذری

و عبور کنی

 از تنزّل ها و کثافات پیرامون و

ناب شوی


 آب شوی

چون          طعم          شیرین         یک  

             خواب    شوی

+نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت12:9توسط محمدرضامولودی | |

 

...

من از عداوت انگشت با جوهر

من از حکایت این سینه هایی

 که میسوزد مدام

من از قلب یک آواز

یک صدا

 که جان میبازد بر سنگفرش سرد

من از شکایت  آن سینه از آن تر خنجر

من از بام بیست میلیون

وشاید  کمی کمتر

وشاید کمی بیشتر

مغز

افتاده ام

مرا با بانگ بلند الله اکبر

یا حسین

یا

یا

یا

یا

یا

یا

و همه ((یا )) که

هزار سال است

مادرم نجوا میکند به  سجاده و مُهر

از بلند ترین بام حاشا

به زیر انداختند

تا بیرق نابی که جان میدهد

پدر

به پای ایستادنش

سرخ گونه

از اشکی شرم مزه و ترش

بر گامهایم

کرنش کند

+نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت0:41توسط محمدرضامولودی | |