تبليغاتX
پیش بینی مسابقات فوتبال با میلیون ها ریال جایزه در سایت بی طرف لذت و مستی

لذت و مستی

حرفهایی از سر دلتنگی

دستامو بلند کردم و داد زدم

من بی داد خورده و واپس خورده عظیم ...من شکسته ترین ترانه نا موزون طبیعت... من همه خورشیدم هنوز...  به تابستان لبهای ترک خورده ات...

کی اهمیت میده

داد بزنی یا

ساکت بمونی

نتیچه همونه که هست

و هنوز

فکر میکنند

باید دستاشونو

موقع دعا

از نگاه هیزت دور کنند

نکنه همه اجابت مزخرف و بی  مزه و از مد افتاده شونو

با اون چشات                               

چشات که همه چیزو میبلعه

ببلعی

اْه

حالم از این همه ارتجاع به هم میخوره

+نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت22:39توسط محمدرضامولودی | |

 

 

تصاویری از پوشش ایرانیان در عهد صفویه

اگه کسی از این فرم عکسها داره بهم کمک کنه

--------------------

تصور نمیکنم

پاییز

برای همه بی برگی های  باد خورده

و همه باد خوردگی های بی برگی

و زمزمه های شبانه باران

با ترک های نا موزون سقف خانه مادر بزرگ

که رفو نمیشوند انگار

بهانه ای داشته باشد

دارد؟!

+نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت9:17توسط محمدرضامولودی | |

این روزها

مث همه روز هایی که

آدم یهویی و همینجوری

یه خیالات گنده ای میریزه تو تنش

که نمیدونه چیه

یه جور غریبی ام

اگه فهمیدی چمه

به خودم هم بگو

نه خداییش

بگو

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت0:55توسط محمدرضامولودی | |

انگاری هزار سال پیش بود خوب یادم نیست...یعنی حجمه ای از اون خاطره رو نسلهاست با خودم اینور و اونور میبرم

تو بودی که بهار بود یا بهار بود که تو بودی و دیگه باران بود که میبارید

من گیج و گنگ و پیر صلانه و ثلانه از دالانی به غایت بلند میگذشتم همه نور بود دالان بغایت بلند و همه علامت سئوال و هزار پرسش که میتراوید از روزنه های گوش و فک و بینی ام

نمیدونم چی بود... شب بود... یا روز... یا روز بود... یا شب... تو بودی که بهار بود یا بهار بود که تو بودی و من دیدم که دستهایت را بر چروک ناموزون کنار چشمهایم کشیدی و اشکی که از شدت کهولت بود و نه از سر دق مرگی را با اشاره انگشت شصتت ربودی و به زبان ترک خورده ات نشاندی و گفتی

باران

بله انگاری هزار سال پیش بود یا کمی کمتر و یا کمی بیشتر چه اهمیت دارد در کدام تابستان داغ از کدام زندگی من بود اما بود و اما هست ...که شاید هزار سال بعد... من نشسته بر منبری از نور بر ازدهام خاطرات پیوسته دلبستگی هامان کرنش کرده... خطابه ای پر لعاب از خاطره ای گنگ که اینک جاریست میبلعانم به کام تویی که دستانت به زیر چانه زده... ذل زده ای بر لبهایم

 نمیری هم میمیری ...میمیری حتی اگر نمیری... و باز زاده میشوی به اشاره انگشتی ...و این تسلسل بیدلیل بر واژگانی که  هر روز بر سجاده مینشاند مهربان بانو مادر...  ریشخند زنان تیپا میزند ...درناک!... پس دغدغه مرگ آنقدر ها هم ارزش پیچیده شدن و یچانده شدن ندارد که هم همه بیرون از خانه ما... درست هم اینک که میخوانی ام و درست شاید اندکی فردا تر ...مانیفست بی رگی نوع آدم است و بوده... تا بودن تعبیر داشته

نمیدونم سوئ تفاهم را چگونه معنی میکنی ..من در چند متر آن طرف تر از حجم خوانا و گنگ تو ...که به فینگلیش هم بود... گفتمانی در خور دیدم ...از آنچه از مادر گفته بودی

 

آخه تو چرا این همه منو می بینی می خندی؟!
حتی وقتی از دستم عصبانی میشی؟!
از خندش اینقد خندم میگیره که نمی تونم جوابشو بدم ، هی به خودم میگم ، بچه سوالو جواب بده اما نمی تونم .
چقد عجیبه واقعا .
تازه کم کم هم داره به من متعصب میشه و من نمی دونم چه جور به این تعصب ها حساسیت دارم .

مادر ژون خودمه دیگه

 

 

حالا یه بغل احساس بریز تو پیاله ام که میخوام یه ریز و یه جا برم بالا... که شاید خون مردگی های هزار سال سرگردانی در بین قرون بی رمق و گنگ پیشینم رو... بالا بیارم... و آن... برسم به یه واژه روشن

بدون کوچکترین وسواس پنجره ام رو بشکن... و بهم ذل بزن... که واسه این ساعات پیش رو هیچ برنامه ای ندارم جز  فکر کردن به ترانه ای که  تو آبستن آنی

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت22:31توسط محمدرضامولودی | |

وچنین زاده میشویم

به شمیم یک رویا

ورشد میکنیم

از عطر آغوش گل یک خاطره

این آغاز بهار است

به عنفوان برودت

وخدای خوب من

مینویسد آرام

سرنوشت کبود مردی

که صدای ترانه ای

جان دوباره اش بخشید

کمک کن سایبونی از ترانه...

 


بعد از هزار سال

بغض آسمان

به پهنای اروند

گشوده شد

این اتفاق بی نظیر

سجده میطلبد و سجاده

با من تکرار کن بانو!

الا به ذکرالله تطمئن القلوب


بقد سکوت امشب شرجی شهر

دددلتنگ تو ام

دارم نگران خودم میشم بانو

واسه این کولی

دعا کن نمیره بانو!

و باتو نفس کشیدنو

تجربه کنه

 


امشب همه ترانه هام

بقد درخت گلابی

حیاط مادر بزرگ

شکوفه داد ه اند

ومن از یاد برده ام

که قرنهاست

صدای نیلبکی

مرا به بوته زار کودکی

نکوچانده است

سپاس

 


بخواب

بارون قصه مبهم رازگونه من

یخواب

بخواب

صبح دم که بیدار میشوی

خورشید

به خاطر تو خواهد درخشید

فردا از آن توست

 


قسم به باد

چون صوت اذان

بند بند دلم

میگسلد

فاصله ها طی میشود

وخدا

سجاده گشوده مرا

به درود و مهر تو

آذین میبندد

اینک به طلوع

چیزی نمانده است

من همه شورم

وسکوت

وهمه

احساس نیاز

ماه اهورایی من

بامن

قیام کن به نماز

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت1:36توسط محمدرضامولودی | |

همه تصورم از زنده بودن

وقتی اول بار

آره

همون موقعی که اول بار

دیدم همه وجودمو پر کردی

بهم ریخت

حالا

زنده ماندن

دغدغه پر هیاهوی شب های بی تو بودنم شده

من تا فلقی دیگر

که می آیی

لحظه ها ی خالی اتاقم را میبلعم

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت15:16توسط محمدرضامولودی | |

داوران بخش بازخوانی متون ارسالی به دبیر خانه هشتمین جشنواره تئاتر امید های جوان استان گلستان  علی آباد کتول

 

حمیدرضا میرزائی (گنبد)

محسن مقامی (علی آباد)

محمدرضا مولودی (گرگان)

 

حضور بنده میان این دو فرهیخته بسیار باعث مباهات بوده و با کسب رخصت از صاحبان و یشکسوتان همیشه حاضر در این وادی

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت13:26توسط محمدرضامولودی | |

نائب

((در سکوت تا سقاخانه))

این شبا واسه نائب شبای غریبیه...تو سر نائب هزار ترانه و سودا یه باره و با هم سروده میشن و آواز میشن ودل نائبو از هزار فکر موهوم و پریشون آوار میکنن رو سرش...تو با این سغری کبرای  بی وقتت...زمستون زود رسشو سخت تر نکن لوطی

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت0:30توسط محمدرضامولودی | |

چگونه میتوان نفس کشید
در فضای عبور هزار سال بیخبری
تاریخ گواه است
میهن اسطوره مانند پیراهن من
بر سیطره سترگ آبستن هزار خاطره بودن
هماره فارس بوده است
تو مپندار این ترانه از بیخبریست
که کرخ گشته اگر انگشتانم
از برودت نگاه توست
بر آنچه مرا مینگاراند
میخاراند

+نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت21:44توسط محمدرضامولودی | |

تمرینات نمایش نقل سرچشمه اواخر دورخوانی خود را پشت سر میگذارد و با اضافه شدن احسان عباسی و تکمیل کستینگ نمایش و نیز سرکار خانم رویا بحری به عنوان منشی صحنه تقریبا تیم تکمیل شده  و نوید روزهای خوبی به گوش میرسد

نویسنده و کارگردان محمدرضا مولودی

آهنگساز : امیر شمس

طراحی صحنه و اجرا : محمدرضا نازویی

طراحی لباس و بازیگردانی : محمدحسین شمس

منشی صحنه : رویا بحری

طراحی نور و اجرا  : محمدرضا مولودی . محمد شریعتی

بازیگران

امیر کاوش

یحیی نژاد باقر

احسان عباسی

مهدیس بحری

محمدرضا مولودی

+نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت12:50توسط محمدرضامولودی | |

وقتی

غربت زده و مغموم

به فشار انگشتانت

بر تار تار مویم

می اندیشم

از خدا

تهی میشوم

تو از کفر می آیی

یا من تشنه تکفیرم

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت2:37توسط محمدرضامولودی | |

 

جمعه بیست و ششم خرداد 1385  

بترس

برو

نیگاه نکن

بمیر

تب داری؟

تب نداری؟

استامینوفن نخور

کدئین داره

مکروهه

آره بکش

بکش

درد بکش

زانو بزن

سال سال بی برگی

تو ابتدایی ترین تعریف بهار

وا موندم

تو بگو

بهار یعنی...؟

او رفته است

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت1:52توسط محمدرضامولودی | |

 

 

 

 

خدا در همه لحظات با من بود و من نمیدیدمش

مویه کور برای جشنواره تئاتر استان خوزستان و نقل سرچشمه جهت جشنواره تئاتر گلستان پذیرفته شدند

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت19:19توسط محمدرضامولودی | |

 

 

 

 

این چند روز که نبودم اینجا بودم

گوشه ای از بهشت خدا

مسیر کوه های هزار جریب و روستاههای بسیار زیبای منطقه

جاتون خالی از چهار شنبه تا جمعه فقط کباب و کوهپیمایی

طبیعت زیبای توسکا چشمه

 

 

در بک گراند دریا و گلوگاه مازندران دیده میشود

 

قدیمی ترین قبرستان منطقه شمال به نام سپید چاه که تقریبا همه روستا های اطراف برای  خاکسپاری عزیزانشان به آنجا می آیند

با سنگ قبر هایی بسیار قدیمی گاها بالای چند صد سال قدمت که هنوز نو و تازه هستند و آثار بسیار زیبایی که نشان دهنده شغل یا سن و سال متوفی هستش روی آنها حک شده

 

 

 

مازیار و حسین همسفران خوب من

 

باور کن به تو می اندیشیدم

+نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت19:45توسط محمدرضامولودی | |

 

Rebellion to tyrants is obedience to God.
.سرپیچی از فرمان ظالم، اطاعت از امر خداست


God has never given us a dream without also
including the power to achieve that dream.
.خداوند هرگز به ما رویایی نمی دهد که توان تحقق بخشیدن به آن را نداشته باشیم


God has given us two hands-one to receive with
and the other to give with.
We are not cisterns made for hoarding
we are channels made for sharing
.
.خداوند به ما دو دست داده است، یکی برای گرفتن و دیگری برای دادن
،ما مخزن هایی نیستیم که برای ذخیره چیزها ساخته باشند
.ما کانال هایی هستیم برای تقسیم چیزها


If God gave you everything you asked for,
where would you put it?
،اگر خداوند همه چیزهایی را که می خواهی به تو می داد
آنها را کجا جا می دادی؟
اگر روح خدایی دارید میتوانید بجای برسید که همه را آنطور که هستند دوست بداری و هیچ چیز در این دنیا بر شما اثری نگذارد

+نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت15:24توسط محمدرضامولودی | |

 

 

چشم من و نگاه تو

آتش اینچنین شبی

کز دل من فراتر است

کز دل من فراتر است

مهر مرا بمن بده

روی به من نکن

خدا!!!!!!!!!!!!!!!!!!

قلب مرا رها بکن

آتش آن نگاه تو

آتش دیر گاه من

کز دل من فراتر است

وز نگهت چه پرخروش

بر کنش صدای من

میفکند ستایشی

آه ازاین ستایشت

آه از این ستایشم

داد که این ستایشی

چشم ترم بخون کند

ناله ام از حد به فغان

چشم من و نگاه تو

نگاه من و چشم تو

این چه شرر که جان من

از دل  تو خبر کند

دور مشو ز شهر من

دور مشو  زدیده ام

که از دلم تا نفست

ورق ورق خدا شود

در دل این شبان تار

در  نفس  چلچله ها

ور بصدای خواب من

آه که من خسته شدم

کولی بی رمق مرا

هم  شب خالی مرا

از سر بیقراری ات

مشق مرا ورق بزن

مشق مرا ورق بزن

+نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت16:43توسط محمدرضامولودی | |

سیف الله داد

 

 

به گزارش ايرنا، «سيف‌الله داد» که از چند ماه پيش بر اثر سرطان در بيمارستان بستري بود بامداد امروز در سن 54 سالگي دارفاني را وداع گفت. وي از مدت ها قبل با اين بيماري دست و پنجه نرم مي کرد.
يکي از مسئولان بيمارستان در گفت وگو با خبرنگار ايرنا گفت: سيف الله داد از 29 تيرماه بدليل عارضه قلبي بستري شد.
وي افزود: وي که از بيماري سرطان نيز رنج مي برد در بخش مراقبت هاي ويژه ( ICU ) اين بيمارستان بستري شد و در مدت 8 روزي که در اينجا بود در بخش مراقبت هاي ويژه تحت نظر بود.
اين مسئول بيمارستان يادآور شد: صبح امروز وضعيت اين داد رو به وخامت گذاشت. پزشکان تلاش کردند تا خطر رقع شود اما بدليل عارضه قلبي اين کارگردان سينما ساعت 5 و 30 دقيقه صبح درگذشت.
وي افزود: پيکر اين کارگردان سينما هم اکنون در اين بيمارستان است. مراسم تشييع و خاکسپاري اين هنرمند عرصه سينما بزودي اعلام خواهد شد.
سيف‌الله داد متولد 1334 خرمشهر، فارغ‌التحصيل جامعه شناسي از دانشگاه شيراز بود. وي فعاليت هنري را سال 1357 به عنوان سرپرست توليد راديو و تلويزيون مرکز شيراز آغاز کرد.
داد ،فعاليت سينمايي خود را با فيلم "زير باران" به عنوان کارگردان در سال 1364آغاز گرديد.
از فعاليت‌هاي جنبي او مي‌توان به عضويت در شوراي بررسي فيلمنامه و بازبيني فيلم شبکه اول سيما، عضو شوراي فرهنگي بنياد سينمايي فارابي، موسس موسسه سينمايي سينا فيلم، مسئول واحد تهيه طرح بنياد سينمايي فارابي، رييس هيأت مديره خانه سينما از سال 1374 تا سال 1376و معاون اسبق سينمايي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي اشاره کرد.
بازمانده، هور در آتش، کاني مانگا از جمله آثار اين کارگردان سينما است

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت4:28توسط محمدرضامولودی | |

 

دلواپسی هاتو با من قسمت کن

بانو

قرار نداشتن

حق همه دلهاییست

که جای پای خدا

در رگهاشان باقیست

+نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت23:19توسط محمدرضامولودی | |

تشنه که بودم اون وقتا رو میگم میرفتم لب حوض سرمو میکردم تو آب حوض و از ته دل سیراب میشدم دیگه امروز هیچی تشنگی منو رفع نمیکنه چه کنم بانو؟

+نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت10:54توسط محمدرضامولودی | |

باز ترین پنجره ها                          خداوکیلی  هواپیمای بعدی رو بگید مال کدوم خطه که سوار نشیم ما؟

از همان راه شنی

از همان ول وله ها

از همان چلچله ها

حس ایمانی ممزوج مرا میخواند

تو  به این آینه میخندیدی

تو از این آینه میترسیدی

تو  ازاین  آینه رو گرداندی

و ندیدی که چه سان

دل حسرت زده پژمرده                 

از پس آینه بر حسرت تو میخندد

من به راهی رفتم

که سکوت دریا

از پس پنجره  بس  پیدا بود

+نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت11:49توسط محمدرضامولودی | |

کدام واژه

همه تو را

آنچنان که هست

میگوید؟

+نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت2:31توسط محمدرضامولودی | |

دیگر برای تکرار یک حادثه اشک نمیریزم

                                               نه

                                               نه

                                                هرگز هرگز

                                               دیگر برای تکرار این خاطره اشک نمیریزم

افسانه ام را

به خاطره ها بسپار

از خانه ام برو

این شهر سوخته

با آن باروهای دود گرفته و نمناک

و آشیانه سوسک های قهوه ای

و زباله های زبانه کش و سرگردان

صدای نفس نفس زدن زیبای تو را

گاهی که میفشارمت به جان

نمیشنود

بیگانه است

با آن چه تو

زندگی میکنی

و میمیری

با ترانه هایش

بدرود غزل بانو

+نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت23:33توسط محمدرضامولودی | |

منبع سایت ایران تئاتر

آقایان

با این دستمزد ها

همه جای ایران گلستان میشود

چرا فقط تهران

چرا با اندکی تخفیف در شهرستان نه؟!

به احد بی عدد

بچه های تئاتر شهرستان با این بودجه

از تهران براحتی عبور خواهند کرد

ادامه مطلب را بخوانید


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت16:38توسط محمدرضامولودی | |