تبليغاتX
پیش بینی مسابقات فوتبال با میلیون ها ریال جایزه در سایت بی طرف لذت و مستی

لذت و مستی

حرفهایی از سر دلتنگی

دیده ایم

شنیده هایی تلخ

از باستان

هیچ انگاره ای

تا ابد

باور پذیر نیست

و ایمان

از کنار درز پنجره چوبی اتاق کاهگلی خاطرات هزار سال دورتر بی بی

میوزد

آرام...آرام

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت1:25توسط محمدرضامولودی | |

نمایشنامه کمان ارغوانی

نویسنده:محمدرضا آریانفر


تاريخ مي گويد :

هجوم مغول، فاجعه ي جهاني ي عظيمي ست.

«ابن اثير»

هر كجا كه صدهزار خلق بود، صد كس نماند.

«جويني»

نه مردي باقي مانده و نه گندم و نه آذوقه و نه پوشاك.

از حدود بلخ تا دامغان يك سال پيوسته خلق، گوشت آدمي و سگ و

گربه مي خوردند، چه چنگيزخانيان جمله انبارها را سوخته بودند

«نسوي»

سيّدي با جمعي سيزده شبان روز شمار كشتگان شهركرد

«جويني»

پديده هاي اجتماعي و اقتصادي ايران در زمان مغول:

كاهش جمعيت و تقليل مساحت زمين هاي زيركشت و زوال كشاورزي،

كوچ صحرا گردانان مغول و ترك، گسترش صحرا نشيني و خانه به دوشي،

زوال زندگي شهري،

افزاش ماليات هاي دولتي و اجاره فئودالي،

رشد جنبش هاي طغياني روستائيان،

و ....

«پطرشفسكي»

شعرِ سربه داران بيهق:

گر خسرو كرت بر دليران نزدي

و زتيغِ يلي گردن شيران نزدي

و زبيم سنان سر به داران تا حَشر

يك تُرك دگر خيمه به ايوان نزدي

و يك شعر كلاسيك :

دَرم پهلوي پهلوانان به تيغ

خورم گِرده ي گردنان بي دريغ

«نظامي»

 

 

و اوست كه قلم داد تا بنويسم، پس ... به نام او

«كمان ارغواني»

آمده گان به صحنه :

پهلوان امير: پهلوان بيهق

شيخ شهاب الدين : پير طريقت ، 70 ساله

طُغاي خان: سردار مغول

تُولُوي خان: سرباز ارشد

بانو : دختر پهلوان اسماعيل

و آنهايي به بازي هاي گوناگون مي آيند به نقش:

سربازان

زنان

مردمان

جارچي

طبالان

و ... مردان و ... جوان و جوانان

 

محل بازي : يك سكو كه چند پله دارد در ميان صحنه و باقي ديگر ... هيچ،

و ديگر آن چه كارگردان براي اجراي خود ضروري ميداند.

فاّما آغاز نمايش ما:

تاريكي

و بعد غرش طبل ها

و بعد نيز كوس ها و اسبان و چكاچك شمشيرها و نك و نال انسان و حيوان و ... بعد خاموشي

و پس از آن ، دو طبال از دو سوي صحنه مي آيند در تاريك و روشن صحنه و چند سرباز كمان ارغواني را كه مي نمايد سنگين است، حمل كرده و به سختي از پله هاي سكو بالا رفته و آن را در مي آويزند و چند تير در تيردان روي سكو قرار ميدهند

نور آرام جاي سياهي را مي گيرد. مردمان و سربازان در صحنه تُولُوي خان، صُرّه ي زرّي را برابر ديدگان يكايك مردمان به صدا در مي آورد و سپس بر يكي از پله هاي سكو مي ايستد. صُرّه را به همه نشان مي دهد آنگاه آن را كنار كمان مي گذارد.

صداي طبل. جارچي مي آيد. روي سكو مي ايستد، طوماري را مي كشايد و ...

جارچي: و فرماني كه اينك در اين چارسوق به جار مي آوريم، فرمان شاه شما، فرمان خان و ايلخان ماست در باب آن ارغوان كماني كه مي بينيد با چوبي آبنوس ي چين و زهِ ناگسستني كه تير تيردانش نه به قوّت پنجه ي هر
نو­خاسته اي كه به سر پنجه ي پهلواني رها خواهد شد] مكث[ هر پهلواني بتواند اين زه ناكشيدني را كشد، صُرّه زر ايلخاني، پاداش قوّت بازوي اوست

طومار را مي بندد.

تُولُوي خان: ] به استهزاء[ ميدانيد كه ] برابر مردمان قدم مي زند[ يگانه مرد اين ميدان كسي نيست مگر پهلوان در بارِ سلطان ابوسعيد بهادرخان، سردار ...

سربازان : طُغاي خان

سردار از ميان شان مي آيد. متكبّرانه نگاهي به جمع انداخته، دستي بر كمان كشيده. كيسة زر را سبك و سنگين مي كند و از صحنه بيرون مي زند. سربازان نيز بيرون مي روند. جوانان گرد كمان اند و شيخ شهاب الدين با محاسني سپيد به آنها مي نگرد

مردي از ميان مردمان : آي ي جوانان، پهلواني اين كمان چاچي را بدست گيرد و زه را بكشد اسپي ابلق از تحفه ي عرب پاداش اوست

مردي ديگر: مرا مي شناسيد، خواجه عمران بازرگانم، پايي به چين و پايي به عراق و يمن و سنگبار. سوگند به او كه جانم از اوست كسي قوس آبنوس آن كمان ارغواني را خم كند، پنج جبّه ي سنگ دوز از ابريشم و مرواريد پاداش اوست

مرد سومي از ميان مردمان : اين سوي ميدانچه ي شهر كاروان سرايي است رو به بيهق /مكث/ ميدانيد از آن كيست ... هان ... ؟ من، ارسلان كاروان سرا دار ] مكث[ و كاروان سراي ديگر كه پذيراي مسافران بلخ و مرو و ابيورد است نيز از آن منست
 ] مكث[ من ارسلان، فرزند خواجه مسعود  ]روي پلة سكو مي رود[ جار خواهم زد كه به پرتاب كننده ي تير اين كمان، ربعي از كاروان سرايم را خواهم داد

همهمه ي مردم خاموش و بي صدا فقط نظاره گر اين شور است. در اين موقع پيرزني مي آيد و يگانه النگوي خود را در آورده و كنار كمان مي گذارد و خميده مي رود. شيخ متأثر سري تكان ميدهد و مي رود و نور به تيره گي مي گرايد.

در تاريكي سايه اي مي آيد و چيزي به كمان مي آويزد و مي رود و بعد سايه و سايه هايي ديگر و آخر آن كه بانويي سياهپوش همراه با زني ديگر مي آيد و دستمالي آويزان مي كند و شتابان خارج مي شود.

مدتي بعد نور همراه با هياهويي كه از بيرون به گوش ميرسد، مي آيد. سردار با تُولُوي خان و سربازان وارد مي شوند و به دنبال آنان مردم به صورت پراكنده مي آيند. كنار كمان، انواع و اقسام النگو وانگشتري و ... آويزان است و يك دستمال آبي رنگي كه به پاية سكو بسته شده است. سردار عصبي قدم مي زند، فرياد بر مي آورد.

سردار: ] به سربازان[ اوف ... اوف بر شما نادانان يا هميشه به خواب ايد يا به مستي ] وسايل را نشان ميدهد[ مي بينيد هزار هزار انگشتري به تعويذ كناركمان آويخته اند و شما مست خوابِ دوش، چشم از كمان برداشته بوديد ] مي رود يكايك وسايل را از كنار كمان برداشته، دور مي ريزد[ النگو، دستبند، انگشتري با سنگ قرمز ... يشم ... صُرّه ي مندرس ... سكه هاي مسين
 ] رو به تُولُوي خان[ يعني تمام دوش را يكي بيدار نبود تُولُوي خان؟

دست سوي دستمال مي برد، مردد و شگفت زده به آن مي نگرد و آن گاه به مردمان، گويي عطري را حس كرده باشد، پر دستمال را مي بويد

سردار : ] زير لب[ بوي نافه ي آهوي ختن را ميدهد. از آنِ كه مي تواند باشد ] رو به تولوي خان[ هوم؟

تُولُوي : ] او نيز دستمال را مي بويد[ چهار دروازه ي شهر را چه سواره چه پياده، بارها و بارها پيموده ام، گوشه به گوشه ي كوچه باغ ها و كوچه هاي تو در توي شهر را گز كرده ام و يكايك آدم هاشان را نيك مي شناسم. بارها و بارها زنان پوشيده از كنارم گذشته اند و باراني از عطرهاي خوش بر سرم ريخته اند و گذشته اند امّا به جُُبّه ي سلطاني خان بزرگ سوگند زني با چنين بوي خوشي نديده و نمي شناسم

سردار : ] متفكر[ شايد ] سكوت[

تُولُوي : شايد ] متفكر، سردار خيره به او [ شايد يكي از هزاران زنِ دربار باشد

سردار : ] عصبي[ ابله ] او را گوشه اي مي كشد[ ميداني چه مي گويي. مي خواهي بگويي يكي از ما، يكي از درباريان و نزديكان ايلخان، براي خواري مغول پاداش گذاشته است ] رو به سربازان[ باز كنيد آن دستمال حرير را

يكي از سربازان مي رود و مي كوشد دستمال را باز كند امّا نمي تواند

تُولُوي : چه ميكني، زه كمان مي كشي يا دستمال مي گشايي؟

سرباز : گره بر آب است و گره بر گره انگار

شيخ به آنها هم چنان مي نگرد. تولوي سرباز را پس مي زند و خود مي كوشد آن را بگشايد، نمي تواند. درمانده به سردار مي نگرد

تولوي : هزار سر و بي سر، هر سر به زير سري سرانداخته و سرگم كرده ميان هزار سر اين گره انگار
 ] درمانده[ نمي دانم به چه حيلتي بايد گشودش!

سردار خشمگين او را پس مي زند. او نيز پس از تقلايي ، در مي ماند.

سردار : ] زير لب[ اين دستمال را دو سر و گره اي بيش نيست، گويي گره بر باد زده اند كه چنين ناپيداست و ناگشودني

باز به تقلايي عبث همت مي ورزد و نمي تواند. رو به مردمان

سردار : هفت سكه ي طلا پاداش كسي كه گره از اين دستمال بگشايد

چند تن مي آيند و نمي توانند. سردار عصبي شمشير كشيده، همه را پس مي زند در حال فرود آوردن شمشير بر دستمال است امّا

شيخ : ] بلند[ گره بر گره ي دل ست اين گره سردار ] همه خيره به او[ با كشيدن زهِ اين كمان، گره ي ناگشوده اي نخواهد ماند. تيري از كمان ارغواني رها گردد، اين گره نيز به سرانگشتي گشوده خواهد شد.

جواني مغرور سوي كمان مي رود امّا تاب ثقل آن را ندارد و پس ميرود. سردار و سربازان مي خندند. جوانِ ديگري به خيره گي نگاهي به سردار انداخته و كمان را به دشواري حمل مي كند امّا ناتوان از كشيدن زه، پس ميرود. يكي ديگر عزم اين كار را دارد، امّا ...

يكي از مردم: جوان، به نا مرادي پي ي كدام مردي كه كار اين كمان از پنجه ي اين و آن گذشته است

جوان: ] سوي شيخ[ چه بايد كرد شيخ

شيخ: صبرو تدبير و ] مكث[ توكّل جلال الدين

سردار: ] به استهزاء[ شيخ، درُ است كه از زبانت سرزير مي شود ] رو به مردم[ ميان اين نو خاسته گان كه فقط لاف به كباده و گوركه ميل دارند، پي ي كمان گيري چون آرش ايد يا پهلواني از پنج دروازه ي هرات و نُه بلوك خراسان كه پنجه بر گرده ي كمان چاچي مغول انداخته و تيري به آن سوي خوابِ درختِ كهن افكند ... هوم؟

شيخ : اين سرزمين هيچ گاه بي پهلوان نابوده است سردار

سردار: مي شنوين ... مي شنوين ] روي سكود مي رود[ آي ي ي طبل هاي پر كوبش به صدا ، جارچي جار زند و ايلچي به هر سوي اين ديار روانه كند كه پهلواني خواهد آمد ] از سكو پايين مي آيد[ مفرد، كه خواب اين كمان را بياشوبد ] رو به سربازي[ بشتاب ] لوده وار[ بشتاب سرباز و به نگاهبانان دروازه ي بلخ بسپار كه دروازه نبندند و توي ديگر ] به سرباز ديگر[ به دروازه ي گرگان روانه شو و فرمان ده كه چشم از راه و جاده برندارند و توي ديگر ] به سرباز ديگر[ راه دروازه ي خجند و كاشغر را پيش گير و نهيب زن كه نگاهبانان به خواب نروند و امّا توي درنگ جانب دروازه خراسان اسپ بتازان و از دروازه داران بخواه كه همه چشم شوند، چه سپيداي روز و چه سياهي ي شب و همه چشم شوند راه را، چشم شوند بي راه را كه ] به لوده گي[ پهلواني خواهد آمد از دور تا لرزه برقرار سردار دربار ابوسعيد بيفكند

خنده ي سربازان ، سردار سينه به سينه ي شيخ

سردار: كجا بودند نام آوران اين سرزمين شيخ، وقتي خان بزرگ مغول تاخت و از صد هزار، يك كس نگذاشت و اسپان تكسوارانش چنان سم برگرده ي زمين كوبيدند كه خاك ... اين خاك ] پا بر زمين مي كوبد[ تكليفي جز ستروني نيافت.

شيخ : ] آرام و سنگين[ از مادر زاده نشده بودند هنوز

سردار : زا ... ده ... نشده ... بودند ... هنوز ] لوده گي[ اكنون زاده شده اند ... هان ] مي خندد و مي خندند[ پس كو يكي از آن هزار و بي شمار آمده گان شيخ، كه زه كمان را ... طُغاي خان، سردار مغول را به رعشه در آورد

جوان ] جلال الدين[ : ديري نخواهد پائيد كه يكي ديگر از آن بي شمار آمده گان كه تو به لوده گي نام شان مي بري خواهد آمد

تُولُوي با شمشير برهنه سوي جوان مي رود امّا سردار مانع او مي شود

سردار : ] سنگين[ تا اين خواب بلند بي تعبير، تعبير شود، تو خود مي تواني زه كمان بركشي و گره آن دستمال خوش بوي را وا كني كه هم صُرّه ي پر زر ستاني هم پريروي بي نام را به خويش آوري؟

جوان نگاهي به مردمان اندخته، مي خواهد سوي كمان رود امّا شيخ دست او را مي گيرد. سردار نگاهي به مردمان مي اندازد. در اين موقع بانويي پوشيده با دختري مي آيد و چشم به معركه مي دوزد. سردار دستمال را مي بويد، لبخندي مي زند

سردار : خود چنين خواهم كرد. زه خواهم كشيد، تيري رها خواهم كرد و آن گاه

پر دستمال را مي بوسد و با اشارة او سربازان تيري مي آورند. سردار تير در كمان گذاشته، زه كشيده، تير را رها مي كند. سربازان پرواز تير را بازي مي كنند. صداي طبل

سردار : ] نگاه ميان مردم مي دواند[ خاتون از مرّوت به دور است عهد شكني. همه ديدند زه كشيدم و تيري رها كردم اينكه چشم طمع به وفاي تو دارم نازنين كه قول بزرگان را نيست ثوابي چون عمل نيست در آن

 بانوي پوشيده از ميان جمعيت پيش مي آيد جلال الدين مشتاقانه به او مي نگرد. همهمه ي مردمان و اضطراب شيخ كه نمي داند چه كند، امّا بانو كنار دستمال مي رود و انگشت بر گره آن مي نهد. شيخ نفس راحتي مي كشد و لبخندي مي زند. سربازان سردار را ترغيب مي كنند كه ...

سرباز 1 : وفا به قيمت جان هم نمي شود پيدا سردار. بشتاب تا پشيمان نگشته

تُولُوي : ] دم گوش او[ خردك گره اي است كه به انگشت سردار، هزار سر هم باشد باز بي سر است و به اشارتي گشوده خواهد شد.

سردار به دستمال نزديك مي شود. انگشتي بر گره مي كشد و سپس دست مي برد كه نقال از رخ بانو كنار زند امّا با او رخ مي چرخاند. سردار پرميناي او را مي خواهد ببويد امّا بانو با حركتي تند مينا را كشيده و ميان مردمان فرو مي رود.

سردار دستمال را مي بويد و شگفت زده به بانو كه دارد از صحنه خارج مي شود، مي نگرد. مي خواهد سوي او برود امّا شيخ سينه به سينه ي اوست

شيخ: گره اي پيش نيست سردار. به عمر دراز خويش نديده ام سردار مغولي از انجام چنين كار خُردي به عجز و لا به افتاده باشد

سردار مردّد به راهي كه بانو رفته، مي نگرد و بعد به شيخ و بعد به كمان و سپس به مردمان و سربازان مي كوشد با تفرعن  اين كه مشكلي نيست به كار گشودن مي پردازد. نمي تواند. با دو دست به تكاپو و تقلا، باز نمي تواند. پوزخند و همهمه ي مردمان و نگراني ي سربازان. تقلاي او بي نتيجه است. سردار با اوج همهمه ي ريشخند آميز مردمان، عصبي شمشير از نيام مي كشد، نعره اي بر مي آورد، شمشير را فرود مي آورد كه دستمال را دو نيم كند، امّا با صداي شيخ از اين كار باز مي ماند

شيخ : ] بلند[ سردار ] مكث و آرام[ پر زور چون پيل مست، برافروخته و تند خو چون شيران گرسنه ي بي شكار، گزافه گو و پرگو، چو كوزه اي نيمه پُر ] به او نزديك مي شود. بازوي او را لمس مي كند[ ندانستي و نخواهي دانست كه از اين كمان، فقط زه كشيدنش را دانستي ] سردار ماتِ او[ آري ... ندانستي كه اين گره پر گره به سر انگشت مهر گشوده خواهد شد و به تدبير عشق، كه در اين معركه، تدبير شمشير و پرتاب تير را جايي نيست

 و آرام تيغه ي شمشير را پايين مي آورد و به زمزمه مي گويد

شيخ : نه معجزات بود هر كه را عصا باشد

و مي رود. سردار عصبي مي خواهد چنگ بر شانه ي او بيندازد امّا تُولُوي خان بازوي او را مي گيرد و او را با تكان دادن سر از اين كار باز ميدارد. سردار عصبي بازوي خود را با تكاني آزاد مي كند. روي سكو ميرود و نعره مي زند

سردار : آي ي ي جارچي، به چهار دروازه ي شهر جار زن كه هر آن كس نتواند زه كمان ارغواني را بكشد، سرش طعمه ي شمشير خواهد گشت

صداي طبل: نور آرام مي رود.

صداي باد و طوفان در تاريكي .

سايه اي پوشيده به كمان نزديك مي شود. هراسان اطراف را مي نگرد. به دشواري كمان را بدست مي گيرد امّا نمي تواند زه را بكشد. در اين موقع سربازان به او هجوم برده و او را كشان كشان به عمق مي برند. تُولُوي مي آيد اوضاع را بررسي ميكند و بيرون ميرود. باز سياهپوشي مي آيد كه بخت خويش را بيازمايد، نمي تواند. مي خواهد گره از دستمال بگشايد، باز نمي تواند. سربازان با شمشيرهاي آخته بر او مي تازند.

سياهپوش افتان و خيزان به عمق مي رود صداي آه و ناله ي دردمند و سوگيانه ي مادرانه و كوبش طبل ها كه نشان عزا دارد

شيخ در تك نوري مضطرب و متفكر

شيخ : طمع را سر بُبر گر مردِ مردي

نور مي آيد. دو سه تن پيرامون او وزن و زناني

مرد 1: طمع و آز شيخ . كمان و آن صُرّه ي پر زور و ...

مرد 2: آن دستمال آن ... دستمال پر گره را چه مي گويي برادر ] رو به مرد 1[

شيخ : هوس ] از آنان دور مي شود[ هر دستي بر كمان لغزيده از سرِ غرور بوده و هوس ... نه از سرِ دل

مرد 3: جوانان سلطانيه يكايك قرباني اين فتنه اند شيخ. سويي سردار مغولِ از خدا بي خبر، سوي ديگر خاتون بي نامي كه با فتنه گي، جوانان را به مرگ ميهمان مي كند ] مكث[ شيخ ... اين خاتون پوشيده كيست و پي ي چيست؟

شيخ: يكي از هزارني خسته از تقدير شومي اند كه مغولان بر اين ديار رو داشته اند

زن 1 : و جوانان مان افتاده ي اين بازي شوم اند ... چرا شيخ ... چرا اين همه خون ... اين همه مرگ؟

مرد 2: براي ختم اين غائله بايد شبانه آن كمان جهنمي را به آتش كشيد

زن 2: نه ... نه

مرد 2: نه ... چه مي گويي خاتون ... مگر نمي بيني كنار آن كمان، مرگ ايستاده و به نوبت جوانان شهر را به خويش مي خواند؟ ] مكث[ همان كه گفته شد، شبانه، ميان خوابي كه سربازان را مي ربايد، كمان مرگ را به آتش خواهيم كشاند

زن 2: نه برادر ... كنار آن كمان، آن چنان كه مي گويي، مرگ نايستاده كه غرور پهلواني تهي مغز و جبّار ايستاده و بايد يكي از ميان تمام مرداني كه اين ديار دارد، زه كمان را بكشد و غرور مغول را پاي مال سازد

مرد 3: ميدانيم خاتون ... همه مي دانند كه آن كمان غرور طُغاي خان است ... امّا چه بايد كرد، در اين شهر چون مايي بسيار كه نمي توانند مشت سنگ كنند و آينه ي غرور سردار آن ديوانه را بشكنند

زن 2: ] بغض آلود[ ميدانيد و چنين مي كنيد؟

مرد1 : مرگ كافي است ... كافي است ] شكسته[ به خداي بي يار سوگند، همه گاه، گاهي نيست كه صداي مويه اي از خانه اي و كويي و برزني شنوده نشود و جامه گاني تيره اي، تن آذينِ پدر و مادري و همسري نگردد

صداي ناله و مويه اي از دور انگار

مرد 3: مي شنويد ] رو به زن 2[ مي شنويد مويه هاي بي گاه را ؟

زن 2: ] دردمند[ چنان آمخته ي تيره گي اين جامه ام كه مي پندارم پوست كشيده ي تنم است اين كرباس سياه كه روزگاري است تمام مادران اين ديار، خو گرفته ي اين تن پوش يأس اند ] نالان[ به هفده مي رسيد، جلال سهراب، پسرم را مي گويم كه به عبث در جنگ قلعه ي رحبة شام قرباني حرص و آز پسر ارغون خان، الجايتوگشت و در سرزمين دور، بي نام وبي سر انجام به خاك و خون غلتيد. آي ... آي مي مويم ... مانند تمام مادران بي فرزند كه روزگاري است مويه هاي مادرانه ي مادران نشابور و مرو و هرات و صفاهان و بيهق و توس و بخارا و چاچ، شب همه شب به خواب هايم سرك مي كشند ] مي گريد[ شب همه شب خوني كه از چشم شمشير چنگيز و اُكتاي و نواده­گانش مي چكد، آشوبي سرخ به جان روياهايم انداخته ] ملتمسانه ميان مردمان مي گردد[ به من بگوئيد ... بگوئيد چگونه بر مرگ فرزند و فرزندانم چشم فرو بندم و تن به آراميده گي ي خواب بسپارم وقتي از سو به سوي اين خاك هنوز مويه ي تلخ مي آيد

مردمان سرافكنده و خاموش

زن 2: سردار مغول كمان به به چهار سوق كه آورد، زنده شدم كه ميدانم روزي پهلواني خواهد كه غرور آنان را به بازي گيرد

زن 1: ] زمزمه وار و آهسته[ يعني در اين ميانه مرد ميداني يافت مي شود

سكوت. همه به يكديگر مي نگرند و بعد به كمان .

پژواك زنگ و ضرب زورخانه. شيخ سوي كمان مي چرخد و ...

شيخ : ] زير لب[  آ ... ري

مردان: ] ناباورانه[ شيخ !؟

شيخ : ] از سكو دور مي شود مي رود به راست صحنه و رو به ميانة بازي ميكند[ آري ... مي آيد، پهلواني كه مي شناسم ] بلند[ كاغذ و قلمي ي و جوهري ي و كاتبي

صداي ضرب زورخانه. بازيگران در آرايه درگير: پهلوانان

به كار ورزش و زور آزمايي.

يك در ميانه به چرخش ، ديگري تخته شنا در ميان گذاشته ورزش مي كند و آن يكي با ميلي سبك به شيرين كاري مي پردازد و پس از آن دو پهلوانك به كشتي مي پردازند، تقلايي و كوشش براي خاك كردن يكديگر. به هم
مي پيچند. گره مي خورند همچون دو ساقه ي پيچاپيچ پيچك و جار و صداي تماشاگران كه به تهييج هر يك از ورزش كاران برخاسته، با صداي پر طنين كوبش ضرب، بازيگران شق شده و پهلوان امير، بلند بالا با اندامي ورزيده مي آيد به تلاش پهلوانك ها مي نگرد آن گاه از كسي لُنگي گرفته و ميان شان پرتاب مي كند هر دو كشتي گير با ديدن لُنگ دست از كشتي برداشته و به احترام پهلوان ميدان را خالي مي كنند. پهلوان امير با ضرب زورخانه در صحنه مي چرخد. كباده مي زند و تحسين همگان را بر مي انگيزد. وي كباده را به سويي مي گذارد و كار كشتي با نوچه هاي خود را مي آغازد.

يكي از پهلوانك ها به پاي او گره ميخورد، مي كوشد كه پهلوان را درخت كن كند امّا نمي تواند

پهلوان : ] بلند[ از بالا ... نه ، از ساق پا پهلوان

و از شانة او گرفته و به خاك مي كشد. پهلوانك دوم با چابكي خود را به پشت پهلوان امير مي رساند امّا نمي تواند خللي در زانوان او بوجود بياورد. پهلوان امير دست او را گرفته و با سرعت گرده ي او را با زمين آشنا ميكند. پهلوان به دو نفر ديگر اشاره ميكند هر كدام به يك بازوي او مي آويزند و مي كوشند با فشار بر شانه هايش، او را خم كنند، امّا نمي توانند. پهلوان قد راست ميكند و مي چرخد و آنها را با خود مي چرخاند. يكي شان خود را رها مي كند، نفر دوم را مي خواهد خاك كند ناگهان جوانكي دوان دوان نامه بدست سر مي رسد

جوانك : پهلوان ... پهلوان

پهلوان در حالي كه نوچه را سر دست گرفته به او مي نگرد

جوانك: سواري پوشيده در گرد و غبار اين نامه را آورد

پهلوان نوچه را زمين مي گذارد. نامه را مي گيرد و باز مي كند. در زاويه ي ديگر صحنه به موازات پهلوان امير، شيخ تكيه بر چوب دستي خود، فرياد بر ميدارد

شيخ : آوريد قلم و جوهر و كاغذ را

جوانكي با وسايل تحريريه مي آيد

شيخ : بنويس ... آن چه مي گويم و آن چه مي شنوي، يكايك و يك به يك. قلم در ليقه ي جوهر و بر سپيداي كاغذ ] قدم مي زند[ نه پرسشي و نه پاسخي ] جوانك دنبال او[ نه مكثي و نه جزيي را از كل از قلم انداختن ] مكث[ بنويس ] آن گوشه صحنه پهلوان نامه را باز مي كند[ بعد از ثناي آفريدگار و درود بر نبي هاشمي و آل و اصحاب و عترت او. به پهلوان خراسان و خطه ي بيهق و ولايت با شتين، به پهلوان اعظم، خلف اعاظم بلاد العجم، پهلوان امير. اين سواد از حدود سلطانيه محرر گشت كه راه بسي دراز و جاده در بند شطار و قطاع الطريق ست و ضعف و سستي ي پيري بر مزاج جواني غالب ور نه خود اين سواد مي آوردي. فامّا بعد، مقصودِ جمله ي اين تصديعات آن است كه به سمع آيد

پهلوان : به دربار سلطان ابوسعيد بهادرخان ، ايلخان مغول، پهلواني ست صاحب جاه و كبر و غرور كه به چارسوق شهر كمانِ ...

شيخ : ارغواني اي كه به چرمينه زه اي ناكشيدني آراسته، آويخته كه به سر پنجه ي هيچ پهلوان اين خطه به كار نايد الاّ

پهلوان: سر پنجه اي كه خم فولاد به اشارتي راست گرداند و زه چرمينه را به رقص ...

شيخ : ] رو به جوانك[ نوشتي فاّما بعد، صُرّه ي سيم و زر ايلخاني بنهاده كه چشم حسرت آدميان مانده بر آن

پهلوان: كه چه هنگام يكي تير از چله رهانده به دوردست ولايات ايران، روم و جهان ...

شيخ : و چه بسيار جوانانِ خامي به طعمه صُرّه و غرور كشته آمدند و بيم آن ست كه از هزاري مرد، نماند فردا به اين شهر جواني، كه اينك بايد به دفع اين فتنه خاست ...

پهلوان: كه ظلم و مرتفع گردد و چشم فتنه بخسبد كه خان و مان و مال و عيال و خون جمله مردمان در معرض تلف و رسوايي ست و ...

شيخ : مردمان، بسياري به چاره آمدند و اين ضعيف كَهتر به پاسخ همه ي جماعت چنين گفت كه سواري خواهم نگاشت به پهلوان كه به سابقه ي مجالست و رفاقت ديرينه با پدر مرحومش، شايد

پهلوان: به دفع اين فتنه ي عظيم برخيزد و ما نيز مدد كار ايشان باشيم چون جمله مسلمانان

شيخ : اكنون به اتفاق مردم چشم به چهار دروازه داريم. زياده از اين تصديع خدمت ندارد. ايزدش يار باد و توفيق رفيق. والاسلام

پهلوان: شيخ شهاب الدين ] زيرِ لب[ سمعاً و طاعاً شيخ

امير: آي ي ي ] ميان شان مي رود[ توشه ي سفرم را مهيا كنيد، اسپي تيزپاوگريزان از رام و آرام، لگام بنديد با دو سه زين چرمين كه ره بسي صعب ست و بعيد كه آنك چشم و چشماني خيره به چهار دوازده ي شهر

صداي طبل. بازيگران در تكاپو، يكي مچ بند او را مي بندد. يكي پاتاوه و ديگري چرمينه ي پهلواني اش را مي آورد. آن ديگري كمند و رسني . و پيرزني نيز تعويذي به گردن او مي آويزد

پهلوانك اوّل : مهياست اسپ كهري كه خواهر باد دست و يال به يال طوفان دارد

پهلوانك دوم : بازين چرميني كه سخت تر از پوست سنگ ست

در اين هنگام دختر جواني به او نزديك مي شود و توبره ي سفر را بدستش ميدهد و به او خيره مي ماند

پهلوان: بايد رفت كه به قول شيخِ جوري، بهبود مسلمانان در آن است و ما نيز ، نيك ميداني در بند صلاح مسلمانانيم

و انگشتري خود را به در آورده به او ميدهد دفتر نگين انگشتري را بوسيده و نيز دستمال آبي رنگي را به او ميدهد پهلوان روي سكو مي جهد. پابر زمين مي كوبد. بازيگران نيز چون او با كوش پا بر زمين، تاخت اسب را به نمايش مي گذارند صداي تاخت بلند و بلند تر مي شود و تاريكي چهرة پهلوان و صحنه را مي پوشاند و طوفان و باد و غوعايي كه سكون صحنه را بر هم مي زند. سايه لرزان كمان و رقص هول انگيز آن سايه. پس از چندي پهلوان امير پوشيده و سايه وار، اطراف را مي پايد، كمان را برداشته، زه آن را مي كشد، آن گاه تيري در چله نشانده از سكو دور مي شود و تير را رها كرده تا در سكو بنشيند، كمان را بر زمين گذاشته و صُرّه اي كنار صُرّه ي سردار مي گذارد. چشمش به دستمال مي افتد. آن را لمس مي كند و با شنيدن سر و صدايي از صحنه بيرون مي رود.

پس از چند لحظه دو سرباز مي آيند گشتي مي زنند با ديدن كمان روي پله سكو و انداختن نگاهي به اطراف، بيرون مي دوند.

كمي بعد نور با هياهوي بيرون، همه جا را روشن مي كند. سردار و تُولُوي خان وسربازان وارد مي شوند. سردار نگاهي به كمان و تيري كه در سكو فرو رفته است مي اندازد. تُولُوي خان به صُرّه ي زر اشاره مي كند. سردار ميرود و صُرّه پهلوان را برميدارد

سردار : ] فرياد[ كيستي ، پوشيده در تاريكي ي شبانه، چون حراميان ترسو، زه مي كشي و تير مي افكني و چون سايه گم مي شوي در باد و طوفان شب ] صُرّه را در هوا تكان ميدهد[ زر و سيم خود به پهلوان دربار خان مغول مي نماياني ] مكث[ يا غريب و بيگانه اي كه نام و نشان طُغاي خان را نشنوده اي يا دشمني در جامه گان دوست ] مكث . مردمان به همراه شيخ مي آيند[ بگويمت سايه ي بي سايه، شب پاي بي خواب، مردي نَبَود جامه ي شب بر سر كشيده، پاورچين پاورچين چون ماري به چارسوق خزيده، زه كشيده بي آن كه چشمي و چشماني داوري كند ] صُرّه را به سوي سربازان پرتاب مي كند[ سه ي آن از آن شماست اگر اين سايه را به كمند آريد.

و خشمگين از صحنه بيرون مي زند. مردمان به تماشاي تير نشسته در سكو مي نشينند و به كار سربازاني كه به دشواري باز كمان را مي آويزند. شيخ نگاهي به تير انداخته لبخندي مي زند و زير لب به يكي از مردمان مي گويد

شيخ : گفتم خواهد آمد، آمد، امّا اينك كجاست پهلوان؟

و به دستمال مي نگرد. يكي از مردمان مي رود و نگاهي به گره دستمال مي اندازد و سري تكان ميدهد. شيخ نيز متفكر سري تكان ميدهد و به سوي در خروجي ميرود در اين هنگام پهلوان امير با چهره اي مبدل و قباي مندرسي كه بر تن انداخته به او نزديك مي شود

پهلوان : پهلواني به اجابت فرمان بزرگان ست شيخ

شيخ سوي او مي چرخد

شيخ : آب به خواب گاه مورچه گان كرده اي پهلوان ] بازوي او را فشار ميدهد[

پهلوان : خود اين بازي را آغاز كردند شيخ

شيخ : دو ماه و اندي چشم به چهار دروازه دوخته ام ] مكث[  كي آمدي و كجايي؟

پهلوان : غروب پيش از بسته شدن دروازه ها به شهر شدم و در كاروان سرايي كه رو به دروازه سوم است، فرود آمدم

شيخ : كساني را مي فرستم بارو بنه­ات را به ويرانه ي من بياورند

پهلوان : نه شيخ

شيخ : نه !؟

پهلوان : ] سري تكان ميدهد[ اكنون اين گوي به ميدان انداخته شده و چوگان باز چابكي بايد آن را از دروازه بگذارند ] مكث[ چوگان بازي كه بازي را ناتمام رها كند پاداشي نيست شيخ

شيخ : سفره اي است درويشانه با كوزه ي آبي ي و نان جويني ... امشب را چشم به راهم

پهلوان : امشب را مهمان كوچلُك خانم

شيخ : اين بازرگان بي مروت را از كجا مي شناسي پهلوان

پهلوان : در كاروان سرا، خبري پوشيده نيست

پهلوان امير با ديدن بانويي كه چهره اش را پوشانده و به سوي شيخ مي آيد، سري به احترام خم كرده مي رود

شيخ : ] با خود[ با اين مغول تيره بخت مي خواهي چه كني مرد؟

با نزديك شدن بانو به خود مي آيد و با لبخند به سكو اشاره اي مي كند. بانو نگاهي به تير كه سربازان مي كوشند آن را از سكو بيرون بكشند، مي اندازد و سپس سوي دستمال مي رود، امّا از ديدن گره ناگشوده ي آن، متعجب به شيخ مي نگرد. شيخ خاموش مي رود. بانو پر دستمال را در مشت مي فشرد و مي رود.

سربازان خسته از تقلا، بي حال پاي سكو مي افتند و نور مي رود.

دو سرباز پاي سكو به كار نگهباني، قدم مي زنند امّا با شنيدن صداي هياهوي بيرون مي ايستند

صدا : دزد ... حرامي ... به دادم برسيد

صداي ديگر: كيست با داد و فريادش خواب را بر ما حرام مي كند

صدايي ديگر : انگار دزدي به خانه ي كوچلُك خان دستبرد زده

صداي ديگر: پس آسوده بخواب هر كه بوده حرامي نبوده برادر

كوچلُك گريان آشفته و هراسان مي آيد

كوچلُك : بُرد ... ثروتم را ... هستي ام را ... سيم و زرم را ... اندوخته روزگارم را ... به دادم برسيد ] به يكي از سربازان[ چون گربه ي چالاكي به اتاقم خريد، تيغ بر گلويم نشاند و كليد صندوقچه ي زرم را ربود.

سرباز 1: او را نزد تُولُوي خان ببريم

سرباز 2: ] دست او را مي گيرد[ كجا ... مي خواهي مرا با اين كمان و سياهي اين شب تنها بگذاري؟

سرباز 1: دادخواه را نمي بيني؟

سرباز2: پس فرمان سردار چه؟

سرباز 1: متفكر، قدم مي زند

كوچلُك : مرا نمي شناسيد ... ؟ من كوچلُك خان، انيس محفل انس سردار و بزم سلطانم

سرباز 1: هر كه مي خواهي باش كار ما، پاس داري از آن كمان ارغواني است

كوچلُك : ] شكسته[ ثروتم ... اندوخته ي تمام سال هايم

سرباز 2: نزد سردار رو ... او مي داند چه كند

كوچلُك بر سر زنان مي رود

سرباز 1: ابله

سرباز 2: ابله و ابتر

سرباز 1: ترا مي گويم

سرباز 2: مرا مي گويي؟

سرباز 1: نادان به طمع آن كه شبروي حرامي را دستگير خواهيم كرد، سيم و زري، پاداشي از او مي ستانيديم

سرباز 2: ] نادم[ چرا خود به اين نينديشيده بودم

و به كار گشت زني مي پردازند. در اين موقع پهلوان امير چون شبحي پشت سكو پنهان مي شود و آرام به دو سرباز كه بازبا هم گرم گفتگو اند، نزديك مي شود و سر هر دو را به هم مي كوبد. هر دو بيهوش روي زمين مي غلتند. پهلوان كمان برداشته آن گاه تيري از چله سوي سكو رها كرده و صُرّه اي كنار صُرّه ي سردار مي آويزد و مي رود.

با نعره ي سردار نور آرام مي آيد.

سردار خشمگين روي سكو. نگاهي به سربازان و مردمان مي اندازد و آرام از پله ها پايين مي آيد. سراغ تيرها مي رود. شمشير خود را با خشم بر تير فرود مي آورد و به سمت سربازان 1 و 2 مي چرخد كه زخم بندي سفيد بر سرهايشان بسته اند. تيغه ي شمشير را بر سينه سرباز 1 مي نهد. سرباز با فشاري كه بر سينه احساس مي كند، عقب مي رود

سردار : به خواب رفتيد يا به خواب تان بُرد

سرباز 1: ] با لكنت[ ناناناگهاني آمد و با قبضه ي سنگين شمشيرش ضربه اي ... ] سرش را نشان ميدهد[

سردار: ] دلسوزانه[ چه ضربة هولناكي ] رو به تُولُوي[ مي بيني تُولُوي خان آن شبروي بي نام و نشان چه به روز اين زبان بسته ها آورد

 آرام زخم بند را باز مي كند و نگاهي به زخم سرباز مي اندازد و ناگهان با مشت سنگين بر فرق او مي كوبد به گونه اي كه سرباز گرد خود مي چرخد و روي زمين مي افتد

سردار : ] رو به سرباز 2[ مي بيني ، نه مويه اي و ناله اي، نه زخمي ي و دردي . به آسودگي به خواب رفت. اين طبابت را از يا ساي تموچين آموختم ] جدي[ زخم بند از سر بردار

سرباز 2 نگاهي به تُولُوي مي اندازد. تُولُوي سر به زير مي افكند، سرباز زخم بند برداشته و سر پيش مي آورد. سردار او را نيز با مشتي بر خاك در مي غلتاند. سربازان با اشاره تُولُوي آنها را از صحنه بيرون مي كشند. سردار مي رود صرّه ي پهلوان امير را برداشته و سوي تُولُوي مي آيد.

سردار: مي بيني تُولُوي خان، شبانه، خانه به خانه، بام به بام، چون سايه اي به خانه ي رعاياي ايلخان دستبرد مي زند و خانه به خانه، كيسه اي زر مي گذارد. به چارسوق مي آيد، تيري رها مي كند و به استهزاد صرّه اي از همه صرّه هاي كوچلُك خان مادرمرده كناره صرّه ي ما مي نهد و باز چون سايه اي در شب كور گم مي شود و سربازان خانِ بزرگ، كورتر از خفاشان، با چشم باز خواب اند و مست ] آرام و سنگين[ ميداني اين ] صرّه را برابر ديده گان او به صدا در مي آورد[ نشانه ي چيست تُولُوي خان؟

تُولُوي: ] مضطرب[ ااا و او از رويارويي با سردار مي ترسد. او چون شبروايي هراس زده، چهره به تاريكي پوشانده، به تاراج مالِ مردمان مي آيد و باز خود را ميان شب پيچيده و گم مي شود ] مكث[ او قطاع الطريقي بيش نيست سردار

سردار: پس او را شناختي ... چه شناسه ي شگفتي ] تُولُوي لبخند مي زند[ چگونه به اين استنتاج دست يافتي سردار ] تُولُوي مي خواهد حرف بزند امّا ... [ ابله ... نادان ... اون چون بازي سازي آزموده، من، تو، سلطان و تمام دربار مغول را به بازي گرفته، به مسخره گرفته

و به او سيلي اي مي زند به طوري كه تُولُوي پساپس رفته روي سكو مي افتد. سردار تهديد آميز شمشير را بر سينه ي او مي گذارد

سردار: امشب و همه شب، كنار فوج سربازان چون خفاشي بي خواب مي ماني تا آن قطاع الطريق را به كمند كشي ] بلند[ مي فهمي

 تُولُوي سر تكان مي دهد و سردار صرّه را بر سينه ي او مي كوبد. نگاهي به دستمال انداخته و بيرون مي رود. شيخ مردمان را مي شكافد و پيش مي آيد، نگاهي به تير و دستمال مي اندازد و مي خواهد برود كه با بانو مواجه مي شود

بانو: ] متأثر و شكسته[ پ ... در

و مي رود، در حالي كه جلال الدين باز مشتاقانه به او مي نگرد

شيخ : ] با خود[ آرام باش دخترم. صبور باش كه ان الله مع الصابرين

از كنار تُولُوي مي گذرد

تُولُوي: ] درمانده[ چگونه مي شود سايه اي را به بند كشيد شيخ ... چه ... گونه؟

شيخ خاموش از او دور مي شود. تُولُوي خيره به او، سري تكان مي دهد و زير لب

تُولُوي : ميدانم چگونه ترا به دام بيفكنم اي سايه ي بي سايه ... اي شبروي گستاخ ] بلند[ ميدانم ] روبروي ما[ مي ... دانم

نور مي رود امّا اين تاريكي ديگر پايدار نيست كه آتشدان ها مي آيند و صحنه را روشن مي كنند. تُولُوي با سينه اي پيش داده طول و عرض صحنه را طي مي كند. به نگاهبانان كه همه پشت به ما، رو به كمان ايستاده اند نگاهي مي اندازد. قدم مي زند. گويي صدايي مي شنود. مي ايستد مترصد صدا اين صدا، شمشير مي كشد

تُولُوي: مي شنويد

سربازان : صدايي نيست سردار

تُولُوي: آن گوش هاي بسته تان را چون گوش هاتان باز كنيد ] مكث[ مي شنويد

سربازان : بانگ ترانه و چغانه ست سردار

سرباز 1: از جانب قصر سلطان ست قربان

تُولُوي : ] خوب گوش ميدهد[ صدا ] پاورچين پاورچين مي رود به سويي[ نرم و خاموش ... انگار گربه اي چشم فراخ قدم بر مي دارد. آن وقت شما!

مكث مي كند. چون صدايي نمي شنود، شمشير غلاف كرده و توي صحنه قدم مي زند. پس از مدتي شمشير مي كشد. ميانة صحنه رو به ما نوك شمشير را در زمين فرو مي كند و بدان تكيه اش را ميدهد. سربازان چون او، هم چنان پشت به ما، تيغه ي شمشير بر زمين زده، مي ايستند. صداي طبيعت شب. تُولُوي آرام به چرت زدن مي افتد سربازان نيز با تكيه بر شمشيرها و شانه هاي هم چرت مي زنند. در اين موقع سايه اي نرم و چابكانه درون صحنه مي خزد و نرم و سبك پا، پشت سكو مي جهد و آرام سوي كمان مي رود. دست سوي كمان مي برد كه ناگهان صداي هول انگيز كوش طبل برمي خيزد. چند سرباز مشغل بدست وارد مي شوند. سايه شتابان از پله ها مي دود پائين روي زمين مي افتد و نيزه ها و شمشيرها چتري بر سر او مي گشايند.

تُولُوي خان فاتحانه رو به ما مي كند

تُولُوي : گفتم مي توانم آن سايه ي بي سايله را به بند كشم. گفتم مي توانم سردار

صداي طبل. نور مي آيد. سردار با غرور مي آيد روي سكو ميرود. به اشاره ي او طبل ها به غرش در مي آيند و شيخ و مردمان و بانو مي آيد سايه ي سياهپوش هم چنان روي زانو سر به زمين افتاده است. سردار گرد او چرخي مي زند

سردار: چه خام بودي جوان كه اسير نقشه ي كسي چون تُولُوي شدي، سربلند كن و چهره نشان ده كه اي

سايه : ترا به نام من كارست يا به كار من كار، سردار؟

سردار: دوست نمي دارم بي نام و نشان به خاكت كشم

به تُولُوي اشاره اي مي كند. تُولُوي سر سايه را با خشونت بالا مي آورد و سردار پارچه صورت او را پس
مي زند و ما جلال الدين را مي بينيم. بانو جا مي خورد. ناله اي زني در ميان مردمان شيخ نگران نمي داند چه كند در اين موقع پهلوان امير با چهره اي پوشيده كنار او مي آيد. شيخ به او مي نگردو زير لب زمزمه مي كند

شيخ : به او رحم نخواهد كرد

پهلوان امير دست او را مي فشارد.

سردار گرد جوان چرخي مي زند و بعد تيغه ي شمشير را بر گلوي او مي نشاند و از سر خشم مي گويد

سردار: چون سايه اي مي آيي، تيره ي مي افكني و به سخره مان مي گيري و گم مي شوي. پنداشتي كمندي نخواهد­بود كه سايه را به بند كشد ... مي­داني جُرم كسي كه مغول را ريشخند سازد چيست­] رو به سربازان[ ؟

سربازان : مرگ

صداي جيغ زنان

سردار: آري ... مرگ. چشمانت را نمي بندم. آينه اي برابر ديده گانت مي گذارم و دشنه اي كُند بر گلو، تا ببيني چگونه زنگار تيغه ي زنگار بسته از خونت جلا مي يابد

به تُولُوي اشاره اي مي كند و تُولُوي به سربازان. آينه ي بزرگي مي آورند و در يك سيني دشنه زنگار بسته. آينه را برابر جوان مي گذارند به گونه اي كه نيمي از رخ او به ما است. سردار با كُندي و نرمي دشنه را از توي سيني برميدارد. از آن سوي پهلوان امير به آرامي به سكو نزديك مي شود و سردار تيغ بر گلوي جوان ميگذارد.

زني: نيست. جلال الدين من نيست ] از ميان مردمان بيرون مي آيد[ جوانكي است پرسودا كه در اين دنيا فقط تكيه بر دل دارد. نه آمخته ي تير و نه پنجه اش آشناي شمشير. نيمي از روزگارش روياست و نيمي خيال ... به خدا سوگند او نه به طمع صرّه زر كه به طمع به دست آوردن صاحب دستمال كه نمي دانم كيست، خود را به خطر انداخت. همه او را مي شناسند. از شيخ بپرسيد ] رو به شيخ[  بگو شيخ ... بگو كه تو او را خوب مي شناسي

شيخ : سردار تيغ بر گلوي عاشق نهاده اي نه مرد تير و شمشير

سردار: دروغ از مردمي چنين رواست امّا از دهان شما ] سري تكان ميدهد[

پهلوان : هيچ كسي سخني جز راستي از شيخ نشنوده سردار

همه سوي پهلوان امير مي چرخند كه اينك بالاي سكوست

پهلوان : آن تيغ، بلاهت تست سردار بر گلو ي جوان خامي كه براي اثبات گناهش، از او نخواستي پنجه به كمان برد

و خود كمان را برميدارد و با انگشتي زه را مي كشد. تيغ از دست سردار مي افتد. عصبي شمشير مي كشد. مي خواهد فرمان حمله را بدهد امّا پهلوان تير در چله نشانده و بسوي او نشانه ميرود. جلال الدين نيز با كمك ديگران بر مي خيزد و كنار زن مي ايستد

پهلوان: به خدايي كه به هر سو رخ مي چرخانم ، همه اوست سوگند اول سربازي كه پا بر سكو بگذارد چنان تير را رها سازم كه سينه ي تو و سينه ي زمين را بر هم دوزم

و زه را مي كشد. سردار مي كوشد كه از مسير تير دور شود. جاي خود را مدام تغيير ميدهد سربازان منتظر دستوري از ناحيه سردار هستند

پهلوان: آن بازيچه را بر زمين بينداز ... ] بلند[ پنبه به گوش داري سردار ] سردار شمشيرش را مي اندازد[ اينك زانو بر سينه ي خاك بنشان

سردار : ديوانه شده اي شب روي بي آبِ رو

پهلوان : مرگ هر انساني را ديوانه مي كند ] تير را تا آخر مي كشد[ تو چه سردار؟

و چشمي براي هدف گيري مي بندد. سردار با ترديد و استمداد خاموش از سربازان، لرزان زانو به زمين مي گذارد.

شيخ آرام پيش مي آيد. كنار سردار

شيخ : مي پندارم بازي تمام شده است پهلوان

پهلوان: نيمي اش مانده شيخ .. سردار از خراسان نيامده ام كه بي سلاحي را با سلاح خودش به خاك و خون بكشانم، اين رسم مغولان است امّا من ... ايراني ام ... خراساني ام و تاكنون چنين مرگ حقيرانه اي را براي دشمن خويش نيز نخواسته ام. گفتي ي و جارچي به چارسوي شهر جار زد و ايلچي به چند ولايت نيز، كه هر كس زه اين كمان ارغواني را بكشد او را از ثروت بي نياز خواهي ساخت. گفتي هذا خطي و عهدي. آمدم كمان كشيدم به دو بار و هر بار تيري از خواب بلند كمان جهاندم اينك وفا به عهد بايد كه ] به سُخره[ قول بزرگان را نيست ثوابي چو عمل نيست در آن ] تير از چله بر ميدارد[ بر خيز سردار ... برخيز. دو تير به تيردان مانده، يكي از آنِ تو، يكي از آنِ من. هر كدام تيري پرتاب خواهيم كرد و پيروز ميدان كسي نَبود جز آني كه تيرش از هاماوران و سمنگان نيز بگذرد ] مكث[ چه مي گويي

سكوت. همهمه و پچ پچ ي مردمان. سردار آرام بر مي خيزد: نگاهي به مردمان و سربازان افكنده، و سر به رضايت تكان ميدهد. پهلوان امير از سكو پائين مي آيد و تير و كمان را برابر او مي گيرد. سردار كمان را مي گيرد. سربازان براي تهييج او نيزه بر زمين مي كوبند و هلهله مغرورانه را سر ميدهند. سردار تير در چله نشانده مي كشد و مي كشد و رها مي كند. بازيگران تير را پرواز ميدهند. جوانكي پي تير مي دود. روي سكو مي جهد و چشم به دورها و پرواز تير ميدهد. تُولُوي خان نيز كنارش مي ايستد. هر دو خيره به دور دست ها تُولُوي خان: برو ... پرواز كن ... تيزتر ... پرشتاب تر ... بگذر ... بگذر ] هيجان زده[ از چار دروازه ي شهر نيز گذشت

 سربازي به گوشه اي از صحنه ميدود و چشم به دورها مي دوزد

سرباز 1: از كاشغر و دست قبچاق گذشت ] هلهله ي سربازان و سكوت و مردمان[

تُولُوي خان: گذشت از كورا گذشت ... واي در دل تخته سنگ افتاده در ساحل كورا نشست

شادي و هلهله ي سربازان. همه بر سردار تبريك مي گويند.

تُولُوي خان : تير از مرز هم گذشت

و خود تير ديگر را مي آورد و به پهلوان امير ميدهد. سردار نگاهي به بانو انداخته ميرود سراغ دستمال امّا باز نمي تواند گره ي آن را باز كند و خشمگين باز مي گردد. پهلوان امير آرام زير لب دعايي مي خواند. به مردم مي نگرد كه آنان نيز دهان به دعا دارند. شيخ كتف او را مي بوسد و سر به آسمان كرده، دعايي مي خواند. پهلوان امير تير را در چله مي گذارد. بانو كل مي زند و زنان ديگر به پاسخ او، كل مي زنند. برخي از مردمان سنگپاره اي برداشته و شروع مي كنند به آنها را به هم زدن. پهلوان تير را مي كشد و رها مي كند. بازيگران تير را پرواز مي دهند و در زير هياهو و بانگ مردم، چند دوري در صحنه مي زنند و بعد خارج مي شوند.

كسي روي سكو مي پرد و به دورها چشم مي دوزد

كسي : از سطانيه گذشت ... از نُه بلوك خراسان گذشت از پنج دروازه ي هرات و فَرغانه

تُولُوي خان كنار كسي روي سكو مي رود. ديگري مي دود به گوشه ي ديگر صحنه

ديگري 1: به خدايي كه جانم در دست اوست از گرگان و آبسكون و ...

خاموش مي ماند و به پرواز تير چشم مي دوزد

كسي: گذشت ... از قفقاز و تمام ولايات و سرحدات گذشت

ديگري 2: ] در گوشه ي ديگر[ در محيطي محاط از ابر و مه فرو رفت

كسي : ] بلند و هيجان زده[ نشست ] از سكو مي جهد پايين[ بر تن پيرترين درخت گردو، در آخرِ جهان نشست

سردار به تُولُوي خان مي نگرد. تُولُوي با سرافكنده از سكو پايين مي آيد، صداي كل زنان. بانو نقاب از چهره برميدارد

سردار: ] با خود[ دختر پهلوان اسماعيل!

قهقهه ي مردمان. زنان بانو را به او نشان داده و با هم حرف مي زنند. بانو به او لبخندي مي زند. پهلوان امير مي رود و سر دستمال را گرفته و آرام مي كشد و گره را مي گشايد. كل زنان و خشم سردار. پهلوان از سكو پايين مي آيد و با فروتني دستمال را سوي بانو مي گيرد. بانو خيره به دستمال. مردّد و بي چاره. دستمال را مي گيرد و پهلوان امير دستمال نامزد خود را در مي آورد، مي بويد و توي جيب مي گذارد. جلال الدين از دور به آنان مي نگرد. بانوي متاثر را يكي از زنان ميان مردمان مي برد در حالي كه جوان عاشق خيره به اوست. بانو مكثي مي كند و نيم نگاهي به او مي اندازد.

پهلوان امير به رفتن او خيره مانده است. شيخ نزد او مي آيد

شيخ : نرگس خاتون است، دختر پهلوان اسماعيل كه تا هفتاده ي عمر، پهلوان شهر بود و گود زورخانه و ميدان تا آنكه طغاي خان كه داعيه ي پهلواني دربار در سر داشت به او پيغام كشتي مي رساند امّا پهلوان پيري و فرتوتي و اينكه فضيلت جواني ي زانوانش مغلوب فترت پيري است را عنوان مي كند و نشان بند پهلواني را مي پذيرد بي هيچ زور آزمايي به او دهد

مرد 1: طغاي نپذيرفت و پهلوان را به خواري در ميدان شهر به خاك كشاند

مرد 2: بيچاره پهلوان، از اين خواري درهم شكست، در خود مُرد و دق كرد

پهلوان: و خاتون تشنه انتقام به كين خواهي دستمال نكاح آويخت و ...

كه ناگهان فرياد سردار او را به خود آورد

سردار: نمي دانم كه اي و كيستي امّا ميدانم آمده اي كه نشان بند پهلواني ي شهر را به بازو ببندي، سخني نيست امّا همه ميدانند كه پهلوان شهر در كشتي معلوم مي گردد. ] سينه به سينه ي او[ بايد گرده ام را به خاك بنشاني تا به نشان بند پهلواني برسي

و لباس سرداري در آورده به گرم كردن خود مشغول مي شود. پهلوان امير نيز جامه در آورده، كش و قوسي به تن ميدهد

مرد 1: ] به يكي ديگر[ تبارك الله احسن الخالقين، چه اندام ساخته و پرداخته اي

مرد 2: تراشيده و خوش پرگار

زن 1: خدا ياري اش دهد

پهلوان با ضرب زورخانه چرخي مي زند و تحسين همگان را بر مي انگيزد. مي ايستد به سردار نزديك مي شود. به شيخ مي نگرد، شيخ به او لبخندي مي زند در اين فاصله سردار با جهشي غافلگيرانه به پاي او مي پيچد

يكي از مردمان : لعنت بر تو ... پهلواني و حرامي گرفتن ... تف

تُولُوي خان شمشير مي كشد. سربازان گرد كشتي گيران حلقه مي زنند. پهلوان امير به چالاكي پاي خود را آزاد مي كند و سكبال گرد او مي چرخد. سردار يورش مي برد امّا نمي تواند خودش را به پاي پهلوان برساند. پهلوان او را با رقص پا بازي ميدهد

يكي : خسته و بي پاست پهلوان ، ستاره شمارش كن

يكي ديگر: درخت كن

آن ديگري: لنگ افلاك

و يكي ديگر از مردمان: ركبي پهلوان ... ركبي

سربازان به آنان نهيب مي زنند. در اين موقع سردار پاي پهلوان را مي گيرد امّا پهلوان باز پاي خود را آزاد مي كند و به پشت او مي رود و

پهلوان : ] بلند[ يا علي

و با فشاري سنگين زانوان او را خم مي كند. نگاه سردار به نگاه شيخ گره مي خورد. تأثر بهتي سنگين بر چهره ي او نشسته است. زنان كل مي زنند و هزار دستمال رنگي روي سر پهلوان مي بارد. زانوان سردار خم و خميده تر مي گردد در اين هنگام شيخ لنگي از كسي گرفته و ميان شان پرتاب مي كند.

سكوت .

پهلوان امير نگاهي به لُنگ و شيخ كه متبسم است مي اندازد و سردار را رها مي كند

صداي صلوات مردمان

سردار شكسته و از پا افتاده به سوي در خروجي مي رود، كنار شيخ توقف مي كند و نگاهي به او مي اندازد شيخ: ] زير لب[                 سنگ بالين كن و وانگه مزه ي خواب ببين

                                    تا ببيني كه چه در زير سرِ مردان ست

تُولُوي و سربازان آرام و سرافكنده از صحنه بيرون مي روند. شيخ سوي پهلون مي رود

شيخ : اينك تو پهلوان اين دياري پهلوان

پهلوان : پهلوان اين مردم اند شيخ

و سوي در مي رود

زن 2: كجا پهلوان دروازه ي خراسان آن سو و خانه ي شيخ اين سوست

پهلوان : بايد بروم خواهر

شيخ : امروز را خستگي از تن بدر كن پهلوان

پهلوان: خود هميشه گفته اي شيخ كه آسودگي عدم ماست

شيخ سري تكان ميدهد وپهلوان شمشير سردار را از روي زمين برميدارد و روي سكو مي رود

پهلوان: ] بلند[ وقت تنگ ست. به خراسان و كرمان و گرگان فتنه اي عظيم در اين مقام پديد آمده، اگر مساهله كنيم كشته شويم ] مكث[ شيخ ، مي روم كه بميرم مي روم كه بميرانم، كه سر به دار بگذارم كه به مردي سر خود را به دار، هزارن بار بهتر به نامردي كشتن

و شمشير را در هوا تكان ميدهد.

كل و هلهله ي مردم و ...

محمد رضا آريان فر

سوم مهرماه / هشتاد و هفت  - اصفهان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

كتاب هايي كه ياري ام دادند:

1- ديوان عماد الدين نسيمي

2- تاريخ مغول- عباس اقبال آشتياني

3- حبيب السير – ج سوم

4- تكامل فئوداليسم در ايران – فرهاد نعماني

5- تحولات فكري و اجتماعي در جامعة فئودالي ايران – محمدرضا فشاهي

6- تاريخ تحولات اجتماعي – مرتضي راوندي

7- تاريخ ايران – كمبريج ] از سلوكيان تا فروپاشي ساسانيان[ - ج سوم

8- تاريخ ايران كمبريج ] از آمدن سلجوقيان تا فروپاشي دولت ايلخانان[ - ج پنجم

9- تاريخ تمدن ] مشرق زمين[ ويل دورانت

10- نبرد پهلوانان – كاظم كاطميني

11- پورياي ولي – كاظم طميني

12- اصطلاحات زورخانه – اينترنت

13- وسايل ورزش هاي زورخانه- اينترنت

14- داستان هاي شگفت انگيز از پهلوانان ايراني- غلامرضا انصاف پور

15- تحليلي بر نهضت هاي سياسي – ديني ايران – كاظم روحاني

16- قيام شيعي سربه داران – يعقوب آژند

17- نمايشنامة سربداران – مصطفي رحمان دوست

18- تاريخ مغول در ايران – بر تولد اشپولر

19- تاريخ جهانگشاي جويني

20- نظام اجتماعي مغول- ولاد يميرتسف

21- جامع التواريخ – رشيد الدين فضل الله

22- سفرنامه ابن بطوطه

23- از سلاجقه تا صفويه – نصرت اله مشكوتي

24- تاريخ طبري

25- تاريخ ايران - پطرشفسكي

 

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت20:37توسط محمدرضامولودی | |

هی همراه ِ همره ! تو را چه شده ؟

 یادم میاد یه روز تو انجمن یکی از جوانان ِ همکلاسیم به عشقی گرفتار شده بود که وصال برایش ممکن نبود، چرا که خانواده ی معشوق گفته بودند که دخترشان را به یک ناشنوا نمیدهند! استاد ِ عارفی داشتیم که به جوان ِ همکلاسی من گفت : نترس ، گریه کن ، اشکِ سرد مال ِ مرداس...
و من اونروز از واژه ی اشک ِ سرد خیلی خوشم اومد...
شاد باش و شاد زی

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت4:24توسط محمدرضامولودی | |

دیشب در گرگان  مانند اکثر نقاط ایران اسلامی و عزیز  حال و هوای دگرگونه ای حاکم بود

دخترم هراسان و بهت زده به مردم و جوانانی که گویی داغ شده بودند مینگریست و نمیتوانست تحلیل درستی به ذهن کوچکش راه دهد

چند شب قبل او همانند یک عضو کوچک از یک ملت دموکرات با صدای بلند نام کاندیدای مورد علاقه اش را فریاد کرده بود و  دیشب میدید که چگونه صرب داغ پاسخ ندای فریاد گونه و به حق او و طرفداران سبز اندیش دیگر بود

کودکم

ببین و به خاطر بسپار

فردا از آن توست

فردا از آن توست

(با رویش ناگذیر جوانه چه میکنید)


شور انگيز و نالان

 من اينجا

مخمور ترين ترانه خود را

 از آن سوي آبهايي

كه فقط تلاطم مي دانند

 در پناه اهورايم

كه خود ميدانمش

 و خود دارمش

 و از آن من است

  و در دايره اي

كه خود كشيده ام

 به حبس اش انداخته ام 

مينگارم

 نگاريدني

 از جنس زمان

 و زمين

 و دوزيدني

  همان اندازه شگفت

 كه اين همه دورانيت سرهاي مبطلات عشق است

 در عصر پاكيزگي هايي

 بي مورد

هان

اي تنوره كشان هر از چند گاه

 كه مجريان بلخ تا سمرقند استوره هاي خاموش گشته ايد

 و غافل كه

 اين گاه

 گاه اسطوره هايي است

كه اقل كم به كار

  لالاي كودك مهد من بيايند

امروز هوا خوب است

زمين نميلرزد

من بيدارم

صبح است

ترانه هاي خورشيد

 يكي يكي سروده مي شوند

من بيدارم

و تلا لو انوار طلاي رنگي را

سال هاست

كه  حفظ كرده ام

از برم

در حافظه سپرده ام

آرام آرام

به مخيله ام

حمله ميكنند

من

ما

منها

ماها

صدايي از دور مي آيد

زمان گره خوده است

و ناله كنان

دست مددكاري مي جويد

تا بخت خواب آلوده زمين را

بگشايد

بيدار سازد

مهدي نيامده است

و املا های غلطی كه از كودكي

زياد ديده امشان

و نوشته امشان

و هزار باز

صفر گرفته امشان

گويي نفير هرزگي مادرشان را در كرنا ميكنند

مهدي من!

مهدي من!!

ميبيني؟!

اين  ياوه گويان

 و اين...

 و اين...

در پس و پناه نام زيبا و آرام بخشت

 چه نطفه ها كه

 نميگذارند

آه

درد دارم

درد دارم

داستاني مهيج

و لطيف

 در راه است

زمان كند است

 و بطئي

ومن

درد دارم

اتفاقي كه

از اتاق خواب كودكانم بيرون نميزند

در راه است

مادرم امشب سوگند صداقت ميبلعد

ومن

درد دارم

گلويم

سالهاست كه زخمي است

قرص هاي قرمز من كجاست

دست شما نيست

استخوان هاي سفيدم؟

تنه خم شده پدرم

ودمپايي كهنه خاطره انگيز خواهرم

دست شما نيست

دست شما نيست

دست شما است ميدانم

درد دارم

نميبيني

درد دارم

دمپايي خواهرم را

استخوان سفيدو

و...

وگوشواره قديمي مادرم

به جا مانده از

مادر بزرگ

مادر بزرگ

آه مادر بزرگم را

بازش گردان

نگاه كن

درد دارم

نميميرم

ميمان

اما

مانش من

خاطرات كوبنده تو را

سرخ تر خواهد كرد

حالا

ظهر شده است

من هنوز بيدارم

و انوار طلايي رنگي را كه از بر داشتم

كه حفظ بودم

كه...

و مينگاشتم شبان هنگام

 هنوز

ميتركاند

يكي يكي حفره هاي ...

ومن بيدارم

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت19:56توسط محمدرضامولودی | |

سلام سید
ممنون که این همه راهو به خاطر دیدن کار ملال آور من پیمودی و هیچ نصیبت نشد جز آزار نگاه مهربون و ناقدت
اول از همه گویی این چند وقت انتقاد های گاه و بیگاه که مرجع کلام من همون نوشته های گلایه آمیز سنوات گذشته خودته رایحه محبت آمیز نوشته هاتو خیلی تلخ کرده
دوم
گفتی درون مایه خوب قصه و قصه تکراری که من اینجا یک پارادوکس بزرگ میبینم
گفتی قصه در یک سطر هم قابل تعریف است جسارتا میگویم خیلی از قصص بزرگ دنیا چه در عرصه ادبیات نمایشی و چه... این ویژگی را دارند چه بسا در مورد هملت میشود گفت : تردید باعث نابودی انسان میشود و دیگر هیچ اما سطری که تو به عنوان چکیده نوشتی بسیار بسیار از آنچه در یک سطر میتوان از این قصه برداشت کرد سطحی تر و جزئی تر است و کاش در یک سطر از وفاداری به ارزشها میگفتی و اینکه
عشق و ژست عاشقانه ولی کورکورانه نتیجه ای جز نابودی ندارد
آنگاه میپذیرفتم که برادر من سیدصادق فاضلی با نگاهی نافذ مروری بایسته بر نمایش من داشته است
(پیشاپیش از قیاص مع الفارق با هملت پوزش که این فقط یک ارائه الگو بود و بس)
گفتی در ملاقات استاد رادی از دیالوگ نویسی ایشان ایراد گرفته ای و ایشان پاسخ داده اند که جنوبی ها کم طاقت اند
من میگویم سید جان اندکی بیاندیش که استاد دیده نمیشود برای مرد ی مثل شما که ظاهرا احساس بزرگی در نمایش صباحی است که بالهای رویاهایش را به پرواز در آورده از مکانیسم آثارش بگوید و اینکه جایگاه درگیری های دیالکتیک در این آثار چگونه است نمیشده برایت توضیح دهد که منولوگ در این نوشته ها چگونه جریان های فکری اثر را هدایت میکند و فقط و فقط با لبخند مهربانشان به شما نگریسته اند و آن پاسخ را که سخت هم ظاهرا شما را قانع کرده بیان کرده اند (جسارتا ایشان به اندازه مستمع پاسخ داده اند)
گفتی اینجا آبادان است و خوزستان
میگویم آری اینجا آبادان است و من اینجا هستم میان مردمی که آنهارا و عطر نگاه گرم و داغشان را لمس کرده ام
مردمی که بسیار از آنچه میگویی صبور ترند
مردمی بسیار سخت کوش و ایده آل طلب
مردمی از جنس گلوله سرخ و داغ و آتشین و نفوذ کننده
اینجا و میان این مردم کار کردن بسیار مشکل است نه به خاطر اینکه حوصله شان اندک است بلکه چون سلیقه سنگین و طبع بالایی دارند
 
گفتی یرزا را ایشان(جناب آریانفر)در 83 صفحه چاپ کرد و شما در 22 صفحه کار کردی
میگویم من اتفاقا هم چاپ شده ایشان را که بمن هدیه شده است خوانده ام هم فیلم کاری که شما انجام داده اید دیده ام و میگویم متن به آن خوبی را مسلح کرده این که کاش دراماتورژی بهتری از متن برایتان انجام میشد و شناخت بهتری نسبت به لایه های مختلف متن پیدا میکردید و آنگاه نسبت به حذفیات آن اقدام مینمودید .
واضح است سایر حذفیات شما هم از این دسته اند و این مثالی که از امیر دژاکام گفتید هم هرگز در مقوله ایجاز نمیگنجد که آن فلسفه دیگریست
سید جان امید که درازای کلام که از جنس نقد زیبای خودت است اذیتت نکرده باشد پس با این امید که هنوز پذیرای آن هستی ادامه میدهم
عزیزتر از جان قصه با دستمایه عشق این دو جوان پیش میرود اما دغدغه اول نمایش این نیست که همه ماهستیم با همه نزاعهای درونی مان و مسائلی که از آن به عنوان مرز خیر و شر درونی یاد میکنیم
قصه بر محور انسانهاییست از جنس آن حیوانات داخل معرکه که بقول حسین پناهی
فرق ما با آنها اینست که حرف میزنیم و لطف حرفم مایه دردسره
کاش میشد که قبل از نگارش این مطلب که قصه از میانه نمایش آغاز میشود اندکی مرور میکردی نمایشی را که برای سیگار کشیدن و نشان دادن اینکه چقدر به دعوت من برای دیدن نمایش اهمیت قائلی بیرون رفتی و کلی هم با یکی از بچه های تئاتر اونجا گپ زدی
یاد خاطره ای افتادم
 
سلمونی بودم و به استاد سلمانی گفتم اینجاشو بدزدی اونجاش بد ایست شد و ...
برآشفته گفت مگه من کارم تمومشده که قضاوت میکنی؟
میگویم مگه کار مولودی با تو تموم شده بود که بیرون رفتی و وقتی برگشتی ادعا میکنی که چیزی از دست نداده ای ؟
فکر نمیکنی همان بیرون رفتن تو باعث شده چنان رشته کا را از دست بدهی که کلاف قصه را گم کرده تم نمایش را اینگونه دریافت کنی؟
من میگویم کاش میماندی و اینگونه به بهانه یک سیگار و به قیمت رفع عطش کشیدن آن تنهایم نمیگذاشتی تا تحفه ای که برایت مهیا کرده بودم از مهر را کامل در می یافتی

اما غبار صحنه
نیاندیشیدی که این هم تمهید گروه بوده است که با بستری که درام در آن آرمیده است هم جنس و همگون است؟
گفتی((کارگردانی از نظر من نمره ی قبولی گرفته اما این نمره شایسته ی مولودی نیست ! برخی میزانسن ها استادانه طراحی شده اند ، تابلوی جنگ خروس ها در ابتدا ، بسیار نمایشی و جذاب است ، تابلوهای رزم و رقص های نبرد زیبا هستند اما وقتی برای بار دوم به همان صورت تکرار می شوند دیگر جذابیت دیدن در بار اول را از دست می دهند . مولودی باید اتودهای تازه تری برای نبردهای میدانی بجوید .))
من که مانده ام سید
من بالاخره نمره قبولی کرفته ام و کارم نمایشی و جذاب است و میزانسن هام استادانه طراحی شده اند و تابلو هام زیبا هستند یااین کارگردانی در شان نام من نیست و زود تکراری شده اند و باید اتود های تازه تری بیاورم؟

در نورپردازی میتوانم بگویم که دیدن قصه با همه آنچه نیاز است تماشاگر ببیند پیش میرود نه آنچه دیده میشود
این فرضیه ای کامل نشده ای  است که به یاری حق روزی کامل خواهد شد و آن نیست مگر با مدد و یاری داداری که همیشه نسبت به من لطف داشته و لحظه ای حتی رهایم نکرده است
البته سپاس بیکران دادار یکتا را که در مکتب شما شانزده گرفته ایم و رد نشده ایم  که ار در نوبتی دیگر و به خدمتی دیگر هفده هم گرفتیم  باشد نشان به نشان حرکت رو به پیشمان
 
در انتها که ادامه این بحث را در ملاقاتی حضوری جایز میدانم فقط میگویم
بر آنیم که اگر میسور شود کار را در اهواز به نمایش در آوریم که اگر مقدر شد آنجا باری دیگر و اینبار با حوصله تر کار ناچیز من را که بر اثری بزرگ و قابل (نه به زعم این حقیر که به زعم و تاکید اساتید بزرگ فن نمایشنامه نویسی)انجامیده است بیبن
خدارو چه دیدی کا شاید نظریه ای دیگر و طرحی دیگر در انداختی
دوست دار تو و آثار ارزشی و ارزشمند تو
محمدرضا مولودی

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت1:0توسط محمدرضامولودی | |