|
در تمام ساعات و لحظاتی که کویر قصه من تشنه تو بود نباریدی نه نباریدی بارش در ادبیات کهن ما لغت سخاوتمندیه خوبه که به کنیه نامت بباری ببار تا شکوفه ها بهار رو فریاد کنند http://irapic.com/view/yeby563cly2afgy5j1m.jpg.html هزار ساله که همه من منتظر بارش نام توست مَهدی جان
تو لب گشودي و من محو يك سلام شدم و بي مقدمه درگير اين درام شدم ... ورق زدي و تمام دلم به حرف افتاد ورق زدي و به حرف تو زود خام شدم ... چه سطرهاي عزيزي كه رد شدي از من چه فصلهاي قشنگي كه نردبام شدم ... دو فصل خواندي و ول كردي انتهايم را دو فصل رفتي و پنداشتي تمام شدم ... ورق ورق شدم و در غروب بُر خوردم و در مسير عبور تو قتل عام شدم ... غرور ساكت من در مرور ساده تو: مرا درست نخواندي و من حرام شدم
ادامه مطلب از سایت ایران تئاتر و رضا آشفته عزیز
امشب به پهنای آسمان امشب همه احساسات چند گانه عالم به عالم امکانِ وجود کوچکم چنبره زده من امشب به پهنای همه دنیاها خواهم گریست باران باران باران باران باران باران باران باران دیگر تمام شد باید برای روزنامه تسلیتی بفرستم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنیست وخیلی دیگر و هزار هزار سال بیشتر و باز هم ... فردا فردای دیگری هم در راه است فردا از آن منست
این شعر قشنگ رو اتفاقی یافتم حیفم اومد واستون نذارمش البته این بارون اون بارون رویاهای من پیر مرد نیست ها ولی خوب میشه گفت اسم قشنگش وادارم کرد برم ببینم اونجا چه خبره پشیمونم نیستم چون وب قشنگی داشت باز باران من به پشت شیشه تنها شاد و خرم می خورد بر شیشه و در یادم آرد روز باران کودکی ده ساله بودم از پرنده آسمان آبی، چو دریا بوی جنگل برکه ها آرام و آبی سنگ ها از آب جسته رودخانه چشمه ها چون شیشه های آفتابی با دو پای کودکانه می کشانیدم به پایین می شندیم از پرنده هر چه می دیدم در آنجا این درختان روز، ای روز دلارا اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره جنگل از باد گریزان برق چون شمشیر بران روی برکه مرغ آبی گیسوی سیمین مه را سبزه در زیر درختان بس دلارا بود جنگل بس گوارا بود باران بشنو از من، کودک من
به عنوان سؤال اول میخواهم از تو بپرسم که چرا مینویسی؟ و چرا از بین انواع نوشتار، به طور خاص نمایشنامه مینویسی؟ چند سال است که مینویسی؟ این چیزی که میگویی ضرورت شخصی است، چیزی است که تو درگیرش هستی. فکر میکنی ضرورت اجتماعی نوشتن نمایشنامه چیست؟ فکر میکنم جدای از کیفیت و مسائل تکنیکی، همین که هنوز هم اجراهایی را بر صحنه میبینیم، میتوان به این نتیجه رسید که تئاتر قطعا ضرورتها و کاردکردهای ویژه اجتماعی دارد که هنوز وجود دارد. در اینجا نمیخواهم از نگاه مسلط بیرون صحبت کنم. تو به عنوان نمایشنامهنویس فکر میکنی اگر کسانی مثل خودت نمایشنامه ننویسند چه میشود؟ اگر نمایشنامه وجود نداشته باشد، چه میشود؟ منظور من از ضرورت اجتماعی این است. با نمایشنامهنویسان هم نسلات ارتباط داری؟ نوشتههایشان را پیگیری میکنی؟ و اگر اینگونه است چه ارزیابیای از نمایشنامهنویسان هم نسل خودت داری؟ چرا؟ نمیدانم این حرفت را چه طور تعبیر و تفسیر کنم. قطعا منظور من از نمایشنامهنویس کسی است که کار مستمر میکند و حتی اگر کارش اجرا نشود، مینویسد. منتها اینکه یک اثر خیلی خوب باشد، اما به آن بهایی داده نشود، در بازبینیهای مختلف رد شود، اجرا نشود و اگر هم اجرا شود مخاطب نداشته باشد و دیده نشود و به تبع آن نمایشنامهنویس هم دیده نشود، در این روند به نظر میرسد که ما یک نمایشنامهنویس بالقوه را از دست میدهیم. من وقتی با چنین مسائلی مواجه میشوم آن آینده روشن را که تو ازش نام میبری، نمیفهمم. چون با این روند بسیاری از ایدههای درخشان هیچگاه به بار نمینشیند. میخواهم بگویم که فضایی مثل فضای الان که حرفهایها هم شاید بتوانند فقط سالی یا دو سالی یکبار کار اجرا ببرند، تکلیف هم نسلهای شما چیست؟ اگر هر روز دایره تنگتر از این شود، چقدر میشود به نوشتن در این فضا ادامه داد؟ زمانی که نتوانی با ارائه اثرت متوجه ضعف و قدرتش شوی، چه طور می توان به یک آینده روشن برای این نسل نمایشنامهنویس امیدوار بود؟ با در نظر گرفتن مشترکات و خط و ربطهای زیادی که در آثار نمایشنامهنویسان نسل جدید وجود دارد و صرف نظر از قدرت و ضعف تکنیکی نمایشنامههایشان، تو به عنوان یک نمایشنامهنویس جوان فکر میکنی مطالبات نسل جدید نمایشنامهنویس چیست؟ روند نقد را چگونه میبینی؟ نقد خیلی رسمی اجازه انعکاس در روزنامه و سایتهای رسمی را دارد؟ میخواهم مسیر بحث را کمی تغییر دهم. یکی از سؤالهای من از تو به عنوان یک نمایشنامهنویس این است که چه طور به سراغ موضوعهایت میروی؟ موضوعهایت را چه طور پیدا میکنی و چه میشود که در یک مقطع خاص آن موضوع آنقدر برایت مهم میشود که آن را تبدیل به نمایشنامه میکنی؟ و وقتی موضوعی را پیدا کردی چگونه به سراغش میروی؟ میخواهم روش نوشتنت را بدانم. تخیل میکنی؟ برای تو نوشتن یک نمایشنامه چقدر زمان میبرد؟ چقدر برای نمایشنامههایت تحقیق میکنی؟ درست است که میگویی آدمهایی را که مینویسی از دور و برت هستند، آدمهایی که راحتتر میتوانی بشناسی؛ در مورد همین آدمها چقدر تحقیق و پژوهش میکنی؟ چون من میشناسم کسانی را که واقعا در مورد نوشتهشان تحقیق نمیکنند، هر نوع نوشتهای که باشد، چه نمایشنامه، چه داستان، چه فیلمنامه. حتی وقتی سراغ یک موضوع کاملاً تخصصی مثلاً یک موضوع جنایی یا فلسفی هم میروند در مورد آن هیچ پژوهشی انجام نمیدهند و با پیشفرضهایی که احیانا خوانده و یا شنیدهاند شروع به نوشتن میکنند. مطالعاتت چیست؟ آیا صرفاً در زمینه تئاتر مطالعه میکنی؟ غیر از حوزه تئاتر چی؟ در زمینه فلسفه، جامعهشناسی یا مثلاً آثار سیاسی و تاریخی هم مطالعه داری؟ مثلاً تئوریها و فرضیههای فلسفی و جامعهشناسی را میخوانی؟ و اصلا سراغ چنین حوزههایی میروی؟ وبلاگ هم داری، ضرورتش برای تو چه بوده است؟ آیا صرفاً جنبه اطلاعرسانی دارد؟ تو سرپرست گروه «موج» هستی. این گروه چند سال سابقه فعالیت دارد؟ «گروه» داشتن چقدر در روند نوشتن نمایشنامه کمکت کرده است؟ فکر میکنی نمایشنامهنویسی را به عنوان یک حرفه تا آخر ادامه خواهی داد؟ و حرف آخر؟
من اينك درد ميكشم و اسطوره هاي خسته من همگي به چالش هايي پر رنگ رنگ باخته اند من اينك سخت درد ميكشم وخدا بر آستين هايم اسطوره هاي خسته مرا وصله ميكند تا من اينك درد خود را به سنت هاي آلوده زمين وام دهم من اينك درد ميكشم شانه هايت را كه بالا مي اندازي اسطوره هاي من خسته تر در مانده تر نگاهم ميكنند تو نگاهم ميكني تو بمن ميخندي ومن ترانه هايم را مرور ميكنم من اينك سخت درد ميكشم در ادامه مطلب متن نمایش زندگی شاید استاد قادری
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد: در بهاري روشن از امواج نور در زمستاني غبارآلود و دور يا خزاني خالي از فرياد و شور مرگ من روزي فرا خواهد رسيد: روزي از اين تلخ و شيرين روزها روز پوچي همچو روزان دگر سايه ايي ز امروزها،ديروزها ديدگانم همچو دالانهاي تار گونه هايم همچو مرمرهاي سرد ناگهان خوابي مرا خواهد ربود من تهي خواهم شد از فرياد درد مي خزند آرام روي دفترم دستهايم فارغ از افسون شعر ياد مي آرم كه در دستان من روزگاري شعله مي زد خون شعر خاك مي خواند مرا هر دم به خويش مي رسند از ره كه در خاكم نهند آه شايد عاشقانم نيمه شب گل بروي گور غمناكم نهند بعد من ناگه به يكسو مي روند پرده هاي تيره دنياي من چشمهاي ناشناسي مي خزند روي كاغذها و دفترهاي من در اتاق كوچكم پا مي نهد بعد من،با ياد من بيگانه ايي در بر آيينه مي ماند بجاي تار مويي،نقش دستي،شانه ايي مي رهم از خويش و مي مانم ز خويش هر چه بر جا مانده ويران ميشود روح من چون بادبان قايقي در افقها دور و پنهان مي شود مي شتابند از پي هم بي شكيب روزها و هفته ها و ماهها چشم تو در انتظار نامه ايي خيره مي ماند به چشم راهها ليك ديگر پيكر سرد مرا مي فشارد خاك دامنگير خاك
فراخوان هشتمين جشنواره سراسري تئاتر بانوان فراخوان هشتمين جشنواره سراسري تئاتر بانوان
به شب نشینی باران شبی صدایم کن
میان ِ بیقراری ِ باران مرارهایم کن من انتهای سکوتم و گریه کفری شد کنار ِ این همه کافر تو با خدایم کن رسید وقت ِ اذان، آسمان سراسر عشق حضور ِ سبز ِ وضو با خود آشنایم کن به میهمانی خورشید دعوتم امشب بیا نجابت آبی، بیا صدایم کن دلم گرفته ترین آسمان ِ این شهر است بیا از این همه بغض ای خدا جدایم کن هنوز فرصت ِ بودن یکی شدن باقی ست مرا به لطف ِ غمت با خود آشنایم کن http://www.myimg.de/?img=11072008023b137d.jpg
دوست دارم بميرم دوست دارم از دست اين همه فكرهاي درهم و بر هم راحت شم دوست دارم برم يه جايي كه اينجا نباشه دوست دارم يه آدم ديگه شم كاشكي مي شد كاشكي مي شد .... نمي دونم خودم هم نمي دونم چي مي خوام خسته شدم از بس كه يه كاري رو انجام دادم و بعد گفتم چرا ؟ تو مي گي مي شه كه يه روزي منم با فكر كار كنم ديونه شدم نمي دونم چكار كنم يكي نيست به من كمك كنه ؟ بيچاره اونهايي كه به من تكيه كردن نمي دونن اين تكيه گاه پوسيده است فكر ميكني اگه گريه كنم درست مي شه ؟ من كه فكر نمي كنم آخه تا حالا خيلي امتحان كردم ديگه واقعاً نمي دونم چه راهي رو امتحان كنم از خودم بدم مياد چرا نمي تونم روي تصميمم بمونم؟ خدا يا تو هم از دست من كلافه شدي مي دونم خدايا خواهش مي كنم راه درست رو خودت نشونم بده كمكم كن خدايا . خواهش مي كنم خدايا مي خواستي منو امتحان كني؟ يا مي خواستي بمن ثابت كني چه آدم ضعيف النفسي هستم ؟ در هر صورت رو سفيد بيرون نيومدم ولي آخه چرا ؟ چرا من ؟ چرا اينطوري ؟ تقصير بقيه همقطارهاي من چي بود ؟ مطمئنم اونها نمي تونن تحمل كنن . گناه دارن اونا بي تقصيرن منم ديگه تحملم تمام شده به كي بگم كه منو درك كنه ؟ ديگه نمي خوام ادامه بدم هر روز دارم بدتر مي شم خدايا ميدوني چي مي گم ؟ خودت كمكم كن تا وضع از اين خرابتر نشده خودت نجاتم بده نميدونم اصلاً لازم بود اينها رو برات بگم خدا جونم يا نه ؟ ولي آخه راه ديگه اي به اين ذهن درب و داغونم نرسيد خدايا جواب نامه ام رو خوب بده خوش خط و خوانا که بتونم بخونم بهم غضب نكن نمیگم بد خطی اما یه جورایی مث این شعرای نو گنگ مینویسی که نمیتونم خوب بخونم دیگه طاقتش رو ندارم نه نه دیگه طاقتش رو ندارم ببین دارم دعا میخونم واللهُ خيرٌالحافظ و هو الرحمن الرحيم
شده تا حالا یه روز که فکر میکنی همه چی داره تموم میشه حل میشه درست میشه آروم میشه یهویی خودتو وسط یه کویر تنهای تنها بدون حتی یه دونه روزنه امید ببینی؟
جشنواره عاشوراعی تموم شد آره اما من هنوز که هنوزه از تنها موندن و انصرافم داغم
یه جورایی مور مورم میدونی؟! کار احمد جندقی دوست فرهیخته ام و خانم شهریاری با بچه های جوان و بی ادعایش قشنگ بود و لذت و شعف موفقیت اونها باعث میشه که کمتر به این موضوع فکر کنم اما باید و باید حضور موفقشونو بهشون تبریک بگم بچه های خوب گلستان خسته نباشید در ادامه مطلب متن نمایش تا صلات ظهر
گروه خوب سید صادق فاضلی این برای شماست شما که به من آموختید راز انجام و فرجام سوختن و لبریز عیش گشتن از سوختن در عشق
خيسه سرده خيسه سرده خيسه سرده خيسه گرم نميشه نيست نيست صداش مياد فقط يعني صداش ميون سروصداي بي خود دريا گم ميشه مياد صاف تو صورتم . خيسه و سرده . اين موقع سال طبيعيه . منو ياد وقتايي ميندازه كه با بچه ها ميدويديم . روي خاكي كه بارون خيسش كرده بود . اين موقع سال طبيعي بود . خاكي كه هميشه خدا خيس بود . هميشه . حتي وقتي بارون نمي اومد . حتي وقتي آتيش بازي آسمون جاي بارون رو ميگرفت . وقتي كه بانداي پرواز باز باز بود... خيسه سرده . خيسه سرده . خيسه سرده . خيسه سرده .. گرم نميشه نيست و من هنوز دلم مي خواد صداشو بشنوم هنوز همونجام هنوزم صداش ميون سرو صداي بيخود دريا گم ميشه و هنوز مياد صاف و مستقيم تو صورتم اين موقع سال طبيعيه منو ياد اون لكه هاي روشني مي ا ندازه كه كه صاف و مستقيم ميومد تو صورت بچه ها . مينشست وسط پيشونياشون و اونوقت بانداي پرواز شلوغ ميشد . آماده واسه پريدن اه لعنتي دريا رو ميگم صداش نميذاره .. . اين موقع سال طبيعيه ميخوام بشنوم پروازو ميگم ميخوام پروازو بشنوم ...يه دقه گوشكن هی... صدامو داری؟
|
About![]()
همیشه Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 Links
استخاره با قرآن
دوست یابی ایرانیان
نقد |