تبليغاتX
پیش بینی مسابقات فوتبال با میلیون ها ریال جایزه در سایت بی طرف لذت و مستی

لذت و مستی

حرفهایی از سر دلتنگی

.

 خسرو شکیبایی هنرمند باسابقه عرصه تئاتر امروز دارفانی را وداع گفت.

اهل كاشانم


.

به گزارش سایت ایران تئاتر وی که امروز بر اثر بیماری سرطان کبد در بیمارستان پارسیان تهران درگذشت از هنرمندان باسابقه تئاتر بود.
وی متولد سال 1323 در تهران، فارغ‌التحصيل بازيگري از دانشكده‌ هنرهاي زيباي دانشگاه تهران وعضو گروه نمايشي توسكا بود و در نمايش‌هایی چون پنجه‌ عدالت، زير گذر لوطي صالح، تراژدي كسري، هنگامه‌ي شيرين وصال، بليت تئاتر، پنجه به دست آوردن، صيادان، با خشم به ياد آر، بازرس، سنگ و سرنا، همه‌ي پسران من، شب بيست و يكم و بيا تا گل برافشانيم نیز ایفای نقش کرده است.
پیکر وی روز يكشنبه 30 تيرماه به سمت قطعه هنرمندان بهشت زهرا (س) بدرقه خواهد شد.
سایت ایران تئاتر این ضایعه را به جامعه هنری کشور و خانواده آن مرحوم تسلیت می گوید.

 

---------------------------------------------------------------------------------

ديشبم فكر تو بودم

دستاتو گرفته بودم

تو بمن نيگا ميكردي

من دلت رو برده بودم

 

ديشبم خوابتو ديدم

خواب اشكاتو ميديدم

داشتم از بالاي ابرا

رنگ موهاتو ميديدم

 

ديشبم فكر تو بودم

فكرتو نوشته بودم

تو منو نخونده بودي

من دلت رو خونده بودم

 

ديدمت تو ذهن خسته ام

كه يه چيزي مينوشتي

فكرم اين بود كه قشنگه

همينم نوشته بودم

 

تو چقد دور بودي اما

ديدمت نور بودي اما

نميخواستم كه بگم من

مث خورشيد بودي اما

 

ديشب از ياد تو رفتم

همه گلهامو گشتم

تو تو باغچه مون نبودي

طرف گلدونا رفتم

 

گلدونا كه گل نداشتن

از دلم خبر نداشتن

داد زدم سر خدا كه

چرا گل ها گل نداشتن

 

گلا ديشب گل نداشتن

آره اينجا جا گذاشتن

حالا من موندم و خاكي

كه روي سرم گذاشتن

 

خداجون ديشب نبودي

مث رويا پرگشودي

ديگه سخته پرگشودن

پرگشودم تو نبودي

 

خدا جون تنهام گذاشتي

ميون اين همه سختي

چي ميشد مث قديما

تو منو دوسم ميداشتي؟

 

خدا جون پي ات ميگشتم

تو تموم خاك دشتم

تو ولي ميون ابرا

من تو جيبامو ميگشتم

 

خدا جون دلم گرفته

شدم از زندگي خسته

ميدوني دارم ميميرم

ساقه دلم شيكسته

 

خداجون خسته شدم من

مرغ پر بسته شدم من

ديگه قصه ام تموم شد

خسته از غصه شدم من

 

خسته ام خداي خوبم

خسته از عصر و غروبم

كي مياد خورشيد گنده ات

كي ميشه تموم سكوتم

 

ميشنوي دارم ميخونم

قصه درداي جونم

سر روي ديوار گذاشتم

جاي اشكامم كه خونم

 

بنويس كه بسه بودن

بين بودن و نبودن

آخر قصه رو بنويس

زندوني تو بند بودن

 

خدا جون ميخوام بميرم

ديگه از زندگي سيرم

ودلم ميخواد كه فردا

جز تو هيچكسو نبينم

 

كاش بشه كه صبح فردا

هيچكسي منو نبينه

من بخونم كه خدايا

چه قشنگه عشق و رويا

 

-------------------------------------------------------------------------

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت2:15توسط محمدرضامولودی | |

صدام                                           نمايي از نمايش يوسف گمگشته

مثل همه رويش هاي شبانه

جستجوي ساكت يك روزنه

حس ناب خفگي

صدام

حنجره مه گرفته

طلوع غبار آلوده

شمع نيمه جان دم باد

صدام

خش داره

خس داره                                 نمايي از نمايش يوسف گم گشته

ميزنه

گوش نازك برگ

طبع روشن هوا

صدام

بغض من

صدام

تو

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت0:44توسط محمدرضامولودی | |

دیشبم فکر تو بودم

دستاتو گرفته بودم

تو بمن نیگا  میکردی

من دلت رو برده بودم

 

دیشبم خوابتو دیدم

خواب اشکاتو میدیدم

داشتم از بالای ابرا

رنگ موهاتو میدیدم

 

دیشبم فکر تو بودم

فکرتو نوشته بودم

تو منو نخونده بودی

ذهنتو که خونده بودم

 

دیدمت تو ذهن خسته ام

که یه چیزی مینوشتی

فکرم این بود که قشنگه

همینم نوشته بودم

 

تو چقد دور بودی اما

دیدمت  نور بودی اما

نمیخواستم که بگم من

عین خورشید بودی اما

 

دیشب از بام تو رفتم

همه گلهامو گشتم

تو تو باغچه مون نبودی

طرف گلدونا رفتم

 

گلدونا که گل نداشتن

از دلم خبر نداشتن

داد زدم سر خدا که

چرا گلها گل نداشتن

 

گلا دیشب جون نداشتن

آره اینجا جا گذاشتن

حالا من موندم و خاکی

که روی سرم گذاشتن

 

خدا جون دیشب دلم سوخت

خداجون غصه لبم دوخت

دیگه سخته پر کشیدن

خدا جون دیگه پرام سوخت

 

خدا جون خسته شدم من

از تو هم ذله شدم من

دیگه بسه قصه گفتن

خسته از غصه شدم من

 

 

+نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت13:45توسط محمدرضامولودی | |

نیمه شرافتمندانه زندگی
هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم. ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود، آدمی مفلس و بدبخت که مادرش را در اثر اعتیاد و پدرش را در اثر اعدام از دست داده بود و از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت. ویلان آدمی بود بزدل و در عین حال شجاع که به یک زندگی مضحک عادت کرده بود، او مانند هیچ کدام از کارمندان زندگی نمی کرد، یعنی زندگی یکنواخت بخور و نمیر نداشت به قولی آرزوهایی در سر داشت. همه فکر می کردند او دیوانه است! از همان هایی که زندگی حقوق بگیری و کارمندی شان در طول مدت سی سال خدمت، کوچکترین تغییری نمی کرد و دچار هیچ تحولی نمی شد.
ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن و نقشه کشیدن برای بازنشسته شدن زودهنگام. بی پروا به همه فحش می داد. اگر کاری به او پیشنهاد می شد به راحتی رد می کرد. رییس اداره و نمایندگان سنا و نخست وزیر و رییس جمهور را نقد می کرد و به روزنامه های چپی و دست راستی و تکنوکرات و حزب کارگر و سازمان ملل متحد دری وری می گفت و هشدار می داد اسامی کسانی که زندگی او را نابود کرده اند افشا خواهد کرد.. پتی اف در تمام مدتی که من می شناختمش پیرهنی می پوشید آبی رنگ مثل پیرهن افسران نیروی هوایی که دو جیب داشت! همیشه روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید آدمی بود شاد و سرزنده که در مدت پانزده روز دست کم ده بار به خواستگاری می رفت اما به محض تمام شدن پول تا آخر ماه سگی بود در بند محافظه کاری که لحظه ای جز برای مستراح رفتن از اتاق خود خارج نمی شد!
و این آغاز بزدلی مرد شجاع پانزده روز اول ماه بود.. مردی که نیمی از ماه سیگار برگ می کشید و نیمی دیگر چای خشک. مردی که نیمی از ماه مست بود و سرخوش و نیمی دیگر هشیار و خار. مردی که نیمی از ماه مردم او را آقا خطاب می کردند و نیمی از ماه مردیکه مفنگی! من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است و حتی یک بار در روز نخست ماه می ازدواج کرده است که البته همسرش را در روز بیست و نهم ماه ژوئن به دستور دادگاه طلاق داده است. یکی از دوستان می گفت عاقبت او را زمانی پیش از نیمه ماه بازنشسته کردند تا شرش از سر اداره کم شود. حالا سی سال است که من هم بازنشسته شده ام. روز آخر که من از اداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند. هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: «کدام وضع؟»
بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم: «همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی، همین وضع دو جور مضحک
ویلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد: «تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟»
گفتم: «نه»
گفت: «تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟»
گفتم: «نه»
گفت: «تا حالا با یه دختر خوشگل قرار گذاشتی؟»
گفتم: «نه»
گفت: «تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟»
گفتم:«نه»
گفت: «تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟»
گفتم: «نه»
گفت: «خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟»
گفتم: «آره...نه...نمی دونم
ویلان همین طور نگاهم می کرد، نگاهی تحقیر آمیز و سنگین، به نظر حالا که خوب نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد،
ویلان پرسید: «می دونی تا کی زنده ای؟»
جواب دادم: «نه»
ویلان گفت: «پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی!» 

 

            Send instant messages to your online friends http://uk.messenger.yahoo.com        

+نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت13:30توسط محمدرضامولودی | |