تبليغاتX
پیش بینی مسابقات فوتبال با میلیون ها ریال جایزه در سایت بی طرف لذت و مستی

لذت و مستی

حرفهایی از سر دلتنگی

به يادم آوردي؟

هنوز بهم فكر ميكني ؟منو ببخش

منو نترسون

  به تگرگ علاقه داري؟

 خواب بهار رو تو ترانه هام بپاش

من عين تازگي برفم

همو  موقعي كه تند و يه ريز ميباره

 به كو تاهي چشمم نيگاه نكن

من همه خورشيدو

هر شب

تا اون ته تههاش

 ميبينم

اينو ميدونستي؟

 من ميبارم

من ميبارم

من ميبارم

 و از بارش من

پرنده ها سرخ ميشن

سبز ميشن و شكوفه ميدن

 من ميبارم

 و تو منو نميبيني!؟

تو...

+نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت23:45توسط محمدرضامولودی | |

فكر هم نمي كردم به اين زودي اين همه سال گذشته باشه . يعني ميدوني اين همه سال تو زندگيم گم شدم و حاليم هم نبوده

هه . بهم گفته بودا...

يادمه قدش بلند نبود اما به دلم مينشست

 يادمه چشاش اونقدر ها درشت نبود حتي بهش ميگفتم اوشين اما به دلم مي نشست

 يادمه نابغه نبود تو رشته خودش نه راستي شاگرد زرنگ بود اما نابغه هم نبود اما باز به دلم مي نشست

يادمه وقتي فهميدم با پسر دكتر ي كه تو محلمون مينشست دوست شده دلم ميخواست زمينو گاز بگيرم . رفتم با پسره دعوا كردمو پرشو كشيدم .

 يادمه هر روز كه از مدرسه ميومد  من از پنجره اتاقم كه رو به خيابون بود ميديدمش و نيگاهش ميكردم اون سرشو به علامت سلام پايين مي آورد و من اولا فكر ميكردم داره ميگه گم شو! آخه سرشو خيلي تند پايين مي آورد منم همين كارو ميكردم كه اگه منظورش فحشه به خودش برگرده.

يادمه از روي ديوار خونشون بيرون رو ميپاييد و منم فقط از دور نيگاهش ميكردم.

 يادمه آروم بود مث دريا ساكت بود مث جنگل مرموز بود مث خودش

 يادمه هيچوقت منو نبوسيد يعني واسه بوسيدن من بي تاب نبود . بهم ميگفت خودتو كنترل كن تو چرا اينقدر بيتابي به من نيگاه كن كه چطو خودمو كنترل ميكنم

يادمه بزرگ شديم و هنوز برا نصف شب محله بيتاب بوديم آخه ميدوني سالها بود كه نيمه شبا يواشكي از خونمون ميزدم بيرون و مي اومدم كنار ديوار خونشون اونم ميومد روي ديوار و اونوقت تا نزديكياي گرگ و ميش آسمون با هم حرف ميزديم

 يادمه مادرم بهم مي گفت مگه از روي جنازه من رد بشي اين خانواده به درد ما نميخورن

 يادمه پدرم سخت گير بود

 يادمه درد دل منو هيچوقت هيچ كس نفهميد

 يادمه تاسوعا بود . من غرق شده بودم . مرده بودم . نبودم . يا بودنم مث نبودنم بود . دست يه بي گناه ديگه تو دستم بود . ميخنديدم و اصلا يادم نبود كه كيم ...كجام...ميدوني تو شروع يه دوران تازه بودم كه برام انتخاب كرده بودن...يهو ديدمش از روبه روم ميومد .. ميدوني به خدا كه ميون اون همه سرو صدا و نو حه و زنجير و ...من صداي آهشو شنيدم...

يادمه به خودم فحش ميدادم. بي معرفت ديديش اون فرداي تو بود كه باهاس پاش مي ايستادي

 يادمه كه همونجا و تو همون محل با خودم زمزمه كردم

روز عاشورا غمين با ديده گريان برفت

... مصراع بعديش يادم نيست

يادمه گفتم

ديده ام با ديده غمگين او شد آشنا

آشنا بود آشنا تر شد همان دير آشنا

ياد مه هر سال تاسوعا از اون محل كه ديدمش كه رد ميشم اين شعر مياد تو زبونم

 يادمه الان سالهاي  ساله دارم دنبالش ميگردم

 يادمه يكي از آشناهاشون ميگه شوهر كرده ميگه بچه داره اما

 يادمه كه نگفت خوشبخته يا نه

 يادمه الان سالهاي  ساله كه دلم ميخواد دوباره ببينمش و ببينم كه اگه بامن بود اينقدر كه الان هست خوشبخت نبود

 يادمه هربار از محله قديمي مون رد ميشم و  به كنار ديوار خونشون ميرسم براش بوق ميزنم سه دفعه يعني 

                                     ....                منو               ببخش

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت18:22توسط محمدرضامولودی | |

اوقاتت

اگه تلخه

اگه اعصاب منو نداري

اگه برام نميميري

اگه نيگاه كردنم

حالتو به هم ميزنه

اگه ترش كردنت

آرومت ميكنه

اگه ميخواي بميرم

اگه صداي نفس نفس زدنم تو خواب

اووقت مياره

چه ميدونم هرچي

پس اينقدر نگو دوسم داري

نگفتي؟!

شنيدم ها

ديشب ...تو خواب

هي  زمزمه ميكردي

ميگفتي

خوب هم ميگفتي...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت1:48توسط محمدرضامولودی | |

 

 

 

چند سال پيش بود كه به لطف يكي از صميمي ترين دوستان دوران دانشگاه كيوان سفري كه با دردانه خلف  دختر اين بزرگ مرد ادبيات معاصرشهره ازدواج كرده بود  آشنا شدم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هرگز اين توفيق حاصل نشد كه ايشان را ازنزديك ببينم اما ادبيات منحصر به فرد و اشعار لطيف و شناور ايشان  ذهن بنده را گرفتار خود كرد

روزي هم كه ايشان فوت كردند دغدغه هاي دنيوي اجازه نداد به مشهد محل زندگي ايشان بروم و در مراسم ايشان حاضر باشم اما توسط كيوان  از ريز مراسم و آنچه در بزرگداشت ايشان گذشت مطلع شدم

 

 

آنچه مرا  امروز برآن داشت كه از ايشان بنويسم اول اجازه اي است كه دخت ايشان به من دا د  تا دفتر شعر مجازي من به نام اين گوهر ادب فارسي مزين شود و دوم  ارادت خالصانه من به هنر مندي است كه چون از ملت بود و با مردم مانده بود مورد دشمني بسياري قرار گرفته بود و هرگز سعي نكرد از  دريچه مقدس هنر وارد بازي هاي پست دنياي امروز شود

او مندگار است ميماند چون روش او روش نياكان او مثل حافظ و سعدي بود

او ماندگار است و ميماند چون دغدغه هاي ذهن پويايش هرگز از جنس مخالف مردمي كه از آنان بود نبود

او مانگار است و ميماند چون به قلم و دست و دل خود را از يوق سكه هاي دنيايي مصون داشت

او مردي بود  از جنس كوير

 بي انتها و داغ و مهربان

او مردي بود از جنس دريا

 زيبا و مهربان و پرخروش

او مردي بود از جنس آسمان

                                                               آبي و آبي و آبي

 

                                 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت12:33توسط محمدرضامولودی | |

همه ایمانم

اینک

با نور

همرنگ است

نمیبینی؟

ببین!

بخند!

بخوان!

و بروی

در سینه ام

سبز شو و کلید لامپ صد وات کور مرا

با یک وجب از صداقت خورشید

تاخت بزن

پایاپای

+نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت4:3توسط محمدرضامولودی | |