تبليغاتX
لذت و مستی :: حرفهایی از سر دلتنگی
لذت و مستی
حرفهایی از سر دلتنگی
تاریکه نه؟! 

صدام                                           نمايي از نمايش يوسف گمگشته

مثل همه رويش هاي شبانه

جستجوي ساكت يك روزنه

حس ناب خفگي

صدام

حنجره مه گرفته

طلوع غبار آلوده

شمع نيمه جان دم باد

صدام

خش داره

خس داره                                 نمايي از نمايش يوسف گم گشته

ميزنه

گوش نازك برگ

طبع روشن هوا

صدام

بغض من

صدام

تو

|+|
نوشته شده توسط محمدرضامولودی در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 و ساعت 0:44
دیشب... 
دیشبم فکر تو بودم

دستاتو گرفته بودم

تو بمن نیگا  میکردی

من دلت رو برده بودم

 

دیشبم خوابتو دیدم

خواب اشکاتو میدیدم

داشتم از بالای ابرا

رنگ موهاتو میدیدم

 

دیشبم فکر تو بودم

فکرتو نوشته بودم

تو منو نخونده بودی

ذهنتو که خونده بودم

 

دیدمت تو ذهن خسته ام

که یه چیزی مینوشتی

فکرم این بود که قشنگه

همینم نوشته بودم

 

تو چقد دور بودی اما

دیدمت  نور بودی اما

نمیخواستم که بگم من

عین خورشید بودی اما

 

دیشب از بام تو رفتم

همه گلهامو گشتم

تو تو باغچه مون نبودی

طرف گلدونا رفتم

 

گلدونا که گل نداشتن

از دلم خبر نداشتن

داد زدم سر خدا که

چرا گلها گل نداشتن

 

گلا دیشب جون نداشتن

آره اینجا جا گذاشتن

حالا من موندم و خاکی

که روی سرم گذاشتن

 

خدا جون دیشب دلم سوخت

خداجون غصه لبم دوخت

دیگه سخته پر کشیدن

خدا جون دیگه پرام سوخت

 

خدا جون خسته شدم من

از تو هم ذله شدم من

دیگه بسه قصه گفتن

خسته از غصه شدم من

 

 

|+|
نوشته شده توسط محمدرضامولودی در شنبه هشتم تیر 1387 و ساعت 13:45
هدیه از طرف آهو 
نیمه شرافتمندانه زندگی
هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم. ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود، آدمی مفلس و بدبخت که مادرش را در اثر اعتیاد و پدرش را در اثر اعدام از دست داده بود و از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت. ویلان آدمی بود بزدل و در عین حال شجاع که به یک زندگی مضحک عادت کرده بود، او مانند هیچ کدام از کارمندان زندگی نمی کرد، یعنی زندگی یکنواخت بخور و نمیر نداشت به قولی آرزوهایی در سر داشت. همه فکر می کردند او دیوانه است! از همان هایی که زندگی حقوق بگیری و کارمندی شان در طول مدت سی سال خدمت، کوچکترین تغییری نمی کرد و دچار هیچ تحولی نمی شد.
ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن و نقشه کشیدن برای بازنشسته شدن زودهنگام. بی پروا به همه فحش می داد. اگر کاری به او پیشنهاد می شد به راحتی رد می کرد. رییس اداره و نمایندگان سنا و نخست وزیر و رییس جمهور را نقد می کرد و به روزنامه های چپی و دست راستی و تکنوکرات و حزب کارگر و سازمان ملل متحد دری وری می گفت و هشدار می داد اسامی کسانی که زندگی او را نابود کرده اند افشا خواهد کرد.. پتی اف در تمام مدتی که من می شناختمش پیرهنی می پوشید آبی رنگ مثل پیرهن افسران نیروی هوایی که دو جیب داشت! همیشه روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید آدمی بود شاد و سرزنده که در مدت پانزده روز دست کم ده بار به خواستگاری می رفت اما به محض تمام شدن پول تا آخر ماه سگی بود در بند محافظه کاری که لحظه ای جز برای مستراح رفتن از اتاق خود خارج نمی شد!
و این آغاز بزدلی مرد شجاع پانزده روز اول ماه بود.. مردی که نیمی از ماه سیگار برگ می کشید و نیمی دیگر چای خشک. مردی که نیمی از ماه مست بود و سرخوش و نیمی دیگر هشیار و خار. مردی که نیمی از ماه مردم او را آقا خطاب می کردند و نیمی از ماه مردیکه مفنگی! من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است و حتی یک بار در روز نخست ماه می ازدواج کرده است که البته همسرش را در روز بیست و نهم ماه ژوئن به دستور دادگاه طلاق داده است. یکی از دوستان می گفت عاقبت او را زمانی پیش از نیمه ماه بازنشسته کردند تا شرش از سر اداره کم شود. حالا سی سال است که من هم بازنشسته شده ام. روز آخر که من از اداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند. هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: «کدام وضع؟»
بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم: «همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی، همین وضع دو جور مضحک
ویلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد: «تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟»
گفتم: «نه»
گفت: «تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟»
گفتم: «نه»
گفت: «تا حالا با یه دختر خوشگل قرار گذاشتی؟»
گفتم: «نه»
گفت: «تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟»
گفتم:«نه»
گفت: «تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟»
گفتم: «نه»
گفت: «خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟»
گفتم: «آره...نه...نمی دونم
ویلان همین طور نگاهم می کرد، نگاهی تحقیر آمیز و سنگین، به نظر حالا که خوب نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد،
ویلان پرسید: «می دونی تا کی زنده ای؟»
جواب دادم: «نه»
ویلان گفت: «پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی!» 

 

            Send instant messages to your online friends http://uk.messenger.yahoo.com        

|+|
نوشته شده توسط محمدرضامولودی در شنبه یکم تیر 1387 و ساعت 13:30
ایمان بیاوریم به همه آغاز هایی که می آیند 
دردانه ماندن بهتره

یا دردانه  بودن

اصلا با هم فرقی هم دارن؟

من که میگم

زمستون امسال یه دنیا قصه برات دارم که از سیر تا پیازش سفیده و زیباست

تو میگی چی اگه من برات از بهاری بگم که توش

نتونی منو تصور نکنی

چی میگی اگه بهت بگم

بهار که بیاد

یه جایی مث همه جاهای دور دست

کلبه ای که همه من توش جمع شده

گرم گرم

منتظر یه شب تا صبح

قصه گفتنه؟!!

|+|
نوشته شده توسط محمدرضامولودی در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 20:58
دیگه سرم داد نزن 
 

دوستت دارم چه بخواي چه نخواي

 

 

 

((بچه ها حالشو گرفتم نه؟!!))

|+|
نوشته شده توسط محمدرضامولودی در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت 21:10
ه.آخ که داره.ازم یه بغچه درست میشه...قد لالایی ننه 

بي تو

تموم شباي مهتابي ام

تو كوچه هاي خاليي كه    

نميشناختمشون

وحالا خوب خوب خوب

باهاشون خو كردم

هر لحظه اش ها!

مث خوردن روغن زيتون

مشمئزم ميكنه

بي تو

من ديوونه ديوونه ام

من

ديوونه ام

باور ميكني؟

 

اين پاييني رو يه بار ديگه بخونش

ميخوني؟؟؟

 

 

 

 

ميشه فكر كرد

تو تموم زمستوني كه مياد 

 كه اومده

كه

رفته

ميشه فكر كرد

 تو تموم سالهايي

 كه زمستون

واسه يخ زده ترين آدما

يه خاطره دور دست بوده باشه

و زوزه دل انگيز ناودونايي

كه دلشون از بغض آسمون پر ه

آخرين لالايي كودك درون من و تو باشه

ميشه

به غروب حتي فكر كرد

ميشه

 تموم قصه هاي مادر بزرگ رو

رو كاغذ روزنامه عصر ديروز

و لابلاي آگهي تسليت فلاني فوت كرد نوشت

ميشه

 اصلا به همه اومدن ها و انتظار ها شك كرد

ميشه

 شك كرد

 و مث همه ديوونه هايي كه

اسير روز مرگي هاي كوچيك و بزرگ زندگيشون هستند

به ترانه هاي قديمي و كوچه بازاريي كه اين روز ها

خريداري ندارند

گوش داد

 و به عشق كوچه مرد ها

تنگسير ها

آكل ها و مرجان ها

گوزني ها

رضا موتوري ها

احساسات نوستالژيك  و مردونه رو تحريك كرد و زنده موند

ميشه

 راديوي اونور آب رو گرفت كه

از اپوزيسيوني حرف ميزنه كه حتي لالايي هم نيست

و ميشه

بانوي كبير تنها قصه قصر صدفي من!

وميشه

به اومدن ترانه بارون

دل خوش كرد

كدومش بهتره؟

با كدومش حال ميكني؟

شبا تو تنهاييات

به كدومش قسم ميخوري؟

ميخواي آسمون مال تو هم باشه؟

ميخواي ديگه هوا غبار نداشته باشه؟

ميخواي همه دلخوشي هاي دنيا

همين الان بياد تو دامنت؟

تو دلت؟

دل خوشگل مهربونت؟

ميخواي داخل پرانتز بزرگ زندگي

خوشبختي رو مزمزه كني؟

ميخواي آواز منو بشنوي؟

ميخواي بدوني چي ميخونم؟

كي ميخونم؟

واسه كي ميخونم؟

ميخواي ديگه آسمون قلمبه نياد؟

ميخواي تگرگ بره پي كار خودش؟

ميخواي زلزله ديگه بم رو خراب نكنه؟

ميخواي منجيل و رودبار آباد شه؟

ميخواي گلستان ديگه اسير سيل نشه؟

و مادري كه كودكش تو بغلش...؟

ميخواي فقط دنيا پر شور و نشاط باشه؟

ميخواي ترانه هاي كهنه نو بشن؟

ميخواي  پرنده كوچك خونه من

جفت گم شده شو پيدا كنه؟

ميخواي از آخرين توان خودت

واسه خوندن

واسه ترانه خوندن

واسه داد زدن يه خاطره استفاده كني؟

ميخواي...

با من زمزمه كن

باز باران

با ترانه

با گوهر هاي فراوان

ميخورد بر بام خانه

يادم آرد

روز باران

گردش يك روز ديرين

خوب و شيرين

توي جنگل هاي گيلان

نرم و نازك چست و چابك

با دو پاي كودكانه

ميدويدم همچو آهو

ميپريدم از لب جو

دور ميگشتم زخانه

ميشنيدم از پرنده

از لب باد وزنده

آرزو هاي نهاني

راز هاي زندگاني...

|+|
نوشته شده توسط محمدرضامولودی در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 و ساعت 15:33
اجازه! 

اجازه!

سلام

اجازه!

حالتون خوبه؟

اجازه کسالتی  که ندارین؟

اجازه تب ندارین!

غم ندارین؟

وقتی که پیش چشای نازتون 

عکسای اشکمونو کم میارین؟!

اجازه!

میشه که ما  چیزی بگیم؟

اجازه!

میشه که ما حرف بزنیم؟

اجازه!

این غم لعنتی 

اذیت میکنه

اجازه!

مداد رنگی مارو که

 واسه نوشتن املاتونه

 ازمون گرفته و

بهمون پس نمیده

اجازه نیگا کنین !

ما که مدادی نداریم

اجازه !

املاتونو ما چطوری خط ببریم

اجازه!

آروم میگین؟

اجازه آروم بگین

که لا اقل از قافله  با هن و هن پس نمونیم

اجازه میدین که ما حتی یه  (خوبم! )ننویسیم

اجازه اجازه میدین

که ما نوشته هم نشیم

 

اجازه نمیبینین!؟

دستمون بالا مونده

اسممونم این غمه تو دسته بدا خونده

میشه مارو ببینین

میشه که این غمک لعنتیو

فلک کنین

بچزونین

دستاشو سیا کنین

مدادمونو از تو چنگش در آرین

لای انگشتای زشتش بذارین

محکمم فشار بدین

اشکاشو در بیارین

پوستشو بکنین و کاه کنین و تو انباری

  لای صد ها خاطره

جا بزارین

اجازه

میشه که یه بار به من نیگا کنین

حرفامو سوا کنین

خوباشو روا کنین

بداشو جزا کنین

و اجازه میشه که

دستامونو از سر عاشقیت

 بگیرین تو دستتونو

دردامونو با نگاه خوبتون دوا کنین

 

 

|+|
نوشته شده توسط محمدرضامولودی در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 و ساعت 19:3
تو خداي بي شريكي 

گمون كنم  وقتشه

موقعش رسيده

حالا بايد

به آسمون نگاه كنم و بگم       تا تو ميماني و ماني كودكم دمي مي آرامد

تو

بهترين دوست من

بهترين هم دم من

بهترين  و دوست داشتني ترين فكربارانی و خیس

تو خداي خوب مني

اشهد ان لا اله الا الله

فرياد ميزنم كه

 تو خداي  يكتا و بي شريك مني

تو ميدوني

تو ميفهمي

تو باور من رو از خودم ميشناسي

تو به من رنگ ميدي

عطر ميدي

تو مواظب مني

تو نياز هاي منو ميدوني

تو منو درك ميكني

تو به من

آرامش

هديه ميكني

تو خداي بي شريكي

|+|
نوشته شده توسط محمدرضامولودی در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 و ساعت 14:31
... چيه ؟ 
                                  

 

                                خدا وكيلي منظورت چيه ؟

|+|
نوشته شده توسط محمدرضامولودی در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 و ساعت 21:28
بخواب ترانه بارانی من 
 

بخواب ترانه کهنه باران این فردا از آن سنگینی های سخت امروز توست

 

 

 

 

اینک

 

فرداست

 

بخواب آرام

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط محمدرضامولودی در پنجشنبه نهم خرداد 1387 و ساعت 13:16