بي تو
تموم شباي مهتابي ام
تو كوچه هاي خاليي كه 
نميشناختمشون
وحالا خوب خوب خوب
باهاشون خو كردم
هر لحظه اش ها!
مث خوردن روغن زيتون
مشمئزم ميكنه
بي تو
من ديوونه ديوونه ام
من
ديوونه ام
باور ميكني؟
اين پاييني رو يه بار ديگه بخونش
ميخوني؟؟؟
ميشه فكر كرد
تو تموم زمستوني كه مياد 
كه اومده
كه
رفته
ميشه فكر كرد
تو تموم سالهايي
كه زمستون
واسه يخ زده ترين آدما
يه خاطره دور دست بوده باشه
و زوزه دل انگيز ناودونايي
كه دلشون از بغض آسمون پر ه
آخرين لالايي كودك درون من و تو باشه
ميشه
به غروب حتي فكر كرد
ميشه
تموم قصه هاي مادر بزرگ رو
رو كاغذ روزنامه عصر ديروز
و لابلاي آگهي تسليت فلاني فوت كرد نوشت
ميشه
اصلا به همه اومدن ها و انتظار ها شك كرد
ميشه
شك كرد
و مث همه ديوونه هايي كه
اسير روز مرگي هاي كوچيك و بزرگ زندگيشون هستند
به ترانه هاي قديمي و كوچه بازاريي كه اين روز ها
خريداري ندارند
گوش داد
و به عشق كوچه مرد ها
تنگسير ها
آكل ها و مرجان ها
گوزني ها
رضا موتوري ها
احساسات نوستالژيك و مردونه رو تحريك كرد و زنده موند
ميشه
راديوي اونور آب رو گرفت كه
از اپوزيسيوني حرف ميزنه كه حتي لالايي هم نيست
و ميشه
بانوي كبير تنها قصه قصر صدفي من!
وميشه
به اومدن ترانه بارون
دل خوش كرد
كدومش بهتره؟
با كدومش حال ميكني؟
شبا تو تنهاييات
به كدومش قسم ميخوري؟
ميخواي آسمون مال تو هم باشه؟
ميخواي ديگه هوا غبار نداشته باشه؟
ميخواي همه دلخوشي هاي دنيا
همين الان بياد تو دامنت؟
تو دلت؟
دل خوشگل مهربونت؟
ميخواي داخل پرانتز بزرگ زندگي
خوشبختي رو مزمزه كني؟
ميخواي آواز منو بشنوي؟
ميخواي بدوني چي ميخونم؟
كي ميخونم؟
واسه كي ميخونم؟
ميخواي ديگه آسمون قلمبه نياد؟
ميخواي تگرگ بره پي كار خودش؟
ميخواي زلزله ديگه بم رو خراب نكنه؟
ميخواي منجيل و رودبار آباد شه؟
ميخواي گلستان ديگه اسير سيل نشه؟
و مادري كه كودكش تو بغلش...؟
ميخواي فقط دنيا پر شور و نشاط باشه؟
ميخواي ترانه هاي كهنه نو بشن؟
ميخواي پرنده كوچك خونه من
جفت گم شده شو پيدا كنه؟
ميخواي از آخرين توان خودت
واسه خوندن
واسه ترانه خوندن
واسه داد زدن يه خاطره استفاده كني؟
ميخواي...
با من زمزمه كن
باز باران
با ترانه
با گوهر هاي فراوان
ميخورد بر بام خانه
يادم آرد
روز باران
گردش يك روز ديرين
خوب و شيرين
توي جنگل هاي گيلان
نرم و نازك چست و چابك
با دو پاي كودكانه
ميدويدم همچو آهو
ميپريدم از لب جو
دور ميگشتم زخانه
ميشنيدم از پرنده
از لب باد وزنده
آرزو هاي نهاني
راز هاي زندگاني...
نوشته شده توسط محمدرضامولودی در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 و ساعت 15:33